<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739</id><updated>2011-09-02T05:23:54.504-07:00</updated><title type='text'>نیلوفر آبی</title><subtitle type='html'>.</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>50</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-2075714726926072488</id><published>2007-07-07T14:29:00.000-07:00</published><updated>2007-07-07T14:48:00.150-07:00</updated><title type='text'>خیزران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عدم دسترسی همگان به اینترنت پر سرعت و بی مشکل مجبورمان کرد که به غار دم دست تری جهت اقامت روی آوریم. پس تا اطلاع ثانوی سراغ ما را بیشتر در آدرس زیر بگیرید. تا بعد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="http://kheyzaran.blogsky.com/"&gt;خیزران. بلاگ اسکای. کام&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-2075714726926072488?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/2075714726926072488/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=2075714726926072488&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2075714726926072488'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2075714726926072488'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='خیزران'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-3691229759534016988</id><published>2007-06-13T14:03:00.000-07:00</published><updated>2007-06-13T14:07:12.973-07:00</updated><title type='text'>گل در آغوش پروانه</title><content type='html'>&lt;div align="right"dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پروانه از ناپیدائی  ِ اندوهبار ِپیله پر میکشد&lt;br /&gt;گل از فرو بستگی ِغم انگیز ِغنچه میشکفد&lt;br /&gt;هر پروانه گلی است که میرقصد&lt;br /&gt;در حجم ِ ِبلورین  ِنور در فضا&lt;br /&gt;هر گل  ِخوش رنگ و بو&lt;br /&gt;پروانه ای است که سایه سان&lt;br /&gt;بنشسته در معبر ِبهار&lt;br /&gt;آنها&lt;br /&gt;هم آوا وهم نوا&lt;br /&gt;کوته ترانه‌ی عمر را همزمان&lt;br /&gt;در نگاه ِ درخشان  ِنور آغاز میکنند&lt;br /&gt;خوشبختی&lt;br /&gt;این لحظه های ساده و پیوسته بهرشان&lt;br /&gt;سهمی است اندک&lt;br /&gt;مجالی است زود گذر&lt;br /&gt;در میانه‌ی اکنون و زمان بیکرانه&lt;br /&gt;تا بگذرد با رویای غم وشادی&lt;br /&gt;بر مرز ِبودن وشدن&lt;br /&gt;در حلاوت  ِآغوش های خوش  ِمهر&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-3691229759534016988?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/3691229759534016988/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=3691229759534016988&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3691229759534016988'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3691229759534016988'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/06/blog-post_13.html' title='گل در آغوش پروانه'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5649972387543863912</id><published>2007-06-05T11:59:00.000-07:00</published><updated>2007-06-05T12:17:02.899-07:00</updated><title type='text'>روانکاوی ِ مکانیزم عبور از خطوط ِقرمز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#99ffff;"&gt;اگر قرار میبود که پیوسته دختران و پسران به راه پدران ومادران بروند، بدون تردید ما هنوز در غار‌ها میزیستیم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از دیر باز گریز از تنهائی و ناتوانی، میل و نیل به زندگی جمعی را در آدمیان بر انگیخته ولی با برپائی جمعیت‌ها وایجاد جوامع، مخاطرات ویژه ی خود را سبب گردیده تا بدانجا که شواهد تاریخی نشان میدهد هیچ حیوان درنده ای در تاریخ کهن کره زمین به اندازه ی انسان به انهدام همنوع خویش نپرداخته. از این رو لزوم رعایت وحفظ حقوق فردی وجمعی وایجاد ثبات جوامع موجب زایش رسوم، سنتها، کیش ها وآئین ها، ادیان و مذاهب، قوانین،قرار دادها ومیثاق نامه هائی شد که هر یک با رسم خطوطی کوشیدند و میکوشند با تشویق به انجام اموری و نهی از امورات دیگر حیطه و قلمرو هستی فردی و جمعی را مشخص کنند. ناگفته پیداست که اگر از تاجران بازار بی انتهای مرگ آفرینی و کلوخ اندازان دکاکین شکنجه و قتل عام بگذریم که هر کس در این راسته به قدر وسع و استعداد شیطانی خویش گام زده و تجارت کرده و در پی مقاصد سودجویانه خویش خون ریخته ولی یک برسی اجمالی در معارف بشری نشان میدهد که بسا بزرگانی که برای قابل تحمل تر کردن زندگی اندوهبار انسان، قوانینی وضع کردند که با وجودیکه در بسیاری از موارد توسط عمال جور وجبر و فساد و تباهی به بیراهه برده شدند ولی چه بسا عدم وجود همان‌ها هم آدمی را در سطح زمین به یکی از موجودات منقرض شده تبدیل کرده بود.&lt;br /&gt;ولی این اظهارات نیمی از پیکره‌ی واقعیت هزار لایه را نشان میدهد هم از این روست که باید با سرانگشت تدبیر و درجه‌ی بالائی از چشم بازی و روشن بینی به نیمه پنهانی از آن پرداخت که پشت ابر تیره و تار نادانی پنهان است و این نوشتار در پی آن است که در حد توانمندی ناچیز ِخویش با بهره گیری از روانکاوی نه تنها به آشکار سازی آن بپردازد بلکه در صدد جوابگوئی به این سوال اساسی باشد که آیا میتوان با وضع قواعد وقوانین همیشه همانی کماکان به مصائبی که سرشت ِشگرف و نه تو و ناشناخته و بغرنج ِبشر سبب آنها میشود پایان داد؟&lt;br /&gt;به باور ِفروید در کُنه و نهفت ِهستی ِشگرف ِانسان، نیروی ناشناخته‌ی فوق ِطبیعی فاقد ِشخصیت و جسمیت ِافسونکارِ دهشتناک ومخوف " می نا" نهفته است که با دو نیروی حقیقی دیگر یعنی نیروی ذهنی ونیروی وسوسه درهمبری مسالمت آمیزی به سر میبرند. نیروی ذهنی آرزوهای پنهان آدمی را در بر میگیرد و وسوسه اما قدرتمند، سرکش و بی محابا وتجاوز کار است، هموست که آدمی را وا میدارد تامرزهای ممنوع را درنوردد و علیرغم همه‌ی خطرات و گاه پرداخت بهائی سنگین از خطوط قرمز عبور کند وآنچه را که میجوید بیابد.نا گفته پیداست چنانکه در انسان خاطره ای بیدار شود که این چنین بیداریهائی اجتناب ناپذیر هم هستند چنانچه همزبان با آن دیو بنیان کن وسوسه سر از خواب بر گیرد ودست در دست خاطره ی بیدار شده بگذارد هر چه بر سر راه خویش بیابند چون سیل خروشانی آن را در هم شکسته تا آنسوی مرز ممنوعه شاهد مقصود را در آغوش گیرند.این فرایند چنان سر کش ویرانگر است که میتواند پسرک ابلهی را وادارد تا پهلوی پدر بردَرَدَ تنها به این خاطر که پدر سهم ِپسر ٍِدیگررا از سهم او بیش ترداده است. این اندک، بی هیچ ملاحظه ای میرساند که نه تنها عبور از خط قرمز قدمتی به درازای اخراج آدم وحوا از بهشت دارد بلکه با پیچیده شدن زندگی به دنبال پیچیده تر شدن مغز انسان گاه تکرار مکررات این عبور اجتناب ناپذیر شده است. پس میتوان به روشنی پذیرفت که خواه ناخواه آدمی در سرشت ِآدمی وارگی ِخویش ابزار و وسایل وزمینه‌ی غیر قابل انکار عبور از خطوط ممنوعه را دارد.از دگر سو اما تاریخ نسبتا ً بلند زندگی آدمی خطوط ممنوعه‌ی فراوانی را نشان میدهد که برای رهائی از دایره تنگ ِنا کارآمدی آنها انسانها طومارشان را درنوردیده و چه بسا در این کارزارجان شیرین هم برسر آن نهاده اند. بی تردید اگر با قواعد و قرار دادهای بدون تغییر، بشر این توانائی را داشت که به زندگی ادامه دهد اولا ما شاهد اضمحلال شیوه های زندگی متروکی نبودیم که نیاکانمان با آن شیوه ها زندگی میکردند و ثانیا در زندگی مدرن امروزی ضرورت تغییرمکرر قوانین هر لحظه در دستور کار حقوق دانان و قانونگذاران قرار نمیگرفت تا بدانجا که علیرغم کوشش جهت حفظ آنچه‌هائی که حفظشان به سلامت زندگی بشر کمک کرده است میزان تغییر قوانین دست وپا گیر وغیر عادلانه وناکار آمدی که تاریخ مصرفشان گذشته ملاک پیشرفت جوامع موجود قرار نمیگرفت. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5649972387543863912?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5649972387543863912/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5649972387543863912&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5649972387543863912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5649972387543863912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/06/blog-post.html' title='روانکاوی ِ مکانیزم عبور از خطوط ِقرمز'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-867645387024423217</id><published>2007-05-28T08:08:00.000-07:00</published><updated>2007-05-28T08:25:22.018-07:00</updated><title type='text'>فتی شیسم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وسواس ها انواع متنوعی از بیماریهای روحی روانی اند که نه تنها در عرصه های عمومی بلکه در خصوصی ترین حوزه‌ی زندگی و حقوق فردی، آزادی آدمها را سلب میکند وهستی فرد را در دایره‌ی تنگ باورهای سمج و بیمار با زنجیرهای نامرئی شک وتردید به بند میکشد. فراوانی آدمهای مبتلا به وسواس بخصوص در جوامع عقب مانده به حدی است که در این جوامع روزی نیست که ما به نوعی از مبتلایان به آنها روبرو نشویم. درستی این اظهار تا آنجا نفوذ دارد که وسواس جز لاینفک زندگی و شخصیت افراد شده است. وسواس الزاماًًانجام پی گیر اعمال غیر ضرور نیست بلکه میتواند در بر گیرنده‌ی انجام اعمال مفیدی باشد که پافشاری و اصرار در تکرار آنهااز حد متعارف فرا تر رفته است. بدیهی است که هر روزه وسواسها انرژی فراوانی از مبتلایان جهانی خویش را هدر میدهند واین اتلاف انرژی نتیجه ی شک وتردیدی است که در ضمیر فرد در مورد انجام اعمال وسواسی صورت میگیرد واین زمانی است که خوره ی وسواس بر طبیعت آزاد وبیکران انسان غلبه میکند. شک و شبهه در عبادات واحکام مذهبی خصوصا ًدر طهارت ونجاست نظر به اینکه به باور ایشان آنچه‌هائی است که شیطان در دل انسان می افکند از بارز ترین نوع وسواس است. یک نگرش ساده نشان میدهد که بیم وهراس و تردید حاصل از ابتلا به وسواس از ظاهر گذشته در روان آدمها چه آثار تخریبی وحشتناکی باقی میگذارد. کشف وریشه‌یابی ودرک واصلاح وسواس قبل از اینکه به یک عادت کثیف ودل آزار همیشگی تبدیل شود وظیفه‌ی تمام کسانی است که بشر را آزاد میخواهند چه آنها نیک میدانند که برده داران بزرگ با اپیدمی کردن وسواس بهتر میتوانند بر گرده ی مبتلایان به وسواس سوار شوند و زالو وار خون آنها را بمکند.شکل ویژه‌ای از وسواس را فتی شیسم می نامند که در آن حفظ واحترام به اشیا جنبه‌ی تقدس پیدا میکند، بیماری انسانهای بدوی، چیزی شبیه بت پرستی و چه دماری از پشت آدمها میکشد. مبتلا به فتی شیسم، اشیا دل سپرده به آنها را مثل تومورهای سرطانی دردناک پیوسته با خود از این سو به آنسو میکشد و دانایان شیاد از اپیدمی شدن این بیماری چه سودها که نمیبرند! به باور من اما نظر به اینکه دیوار هیچ زندانی مستحکمتر وبلند تر از دیوار باورهائی نیست که اغلب اشخاص خودرا پشت آن ها محبوس میکنند به نوعی" فتی شیسم باور" اعتقاد دارد یعنی مقدس کردن باورهای ارثی ومتحجری که نه تنها درستی آنها در هیچ لابوراتواری ثابت نشده بلکه به پای درختان کژ و کوژ بی حاصل آنها هر ساله خون هزاران بی گناه ریخته شده است. بدیهی است که هر انسان تشنه‌ی آزادی باید نه تنها با ترک وابستگی خویش از اشیا بلکه با دورریختن باورهائی که از ایدئولوژیهای رنگارنگ وعوام فریب ریشه میگیرند خود را خلاص کرده به کوچه باغی قدم نهد که اورا به دشت گشاده دست ومصفای آزادی میبرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-867645387024423217?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/867645387024423217/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=867645387024423217&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/867645387024423217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/867645387024423217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/05/blog-post_28.html' title='فتی شیسم'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-4402767194828910627</id><published>2007-05-19T08:06:00.000-07:00</published><updated>2007-05-19T08:08:45.439-07:00</updated><title type='text'>شاهد رویا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در شولای ِخاکستری ِ ا َسرار وا ِبهام پیچیده بودن&lt;br /&gt;خیال انگیز&lt;br /&gt;هاله وار&lt;br /&gt;پر رمز وراز&lt;br /&gt;لبریز از سایه ها جلوه کردن&lt;br /&gt;سری انباشته از جنون&lt;br /&gt;دلی لبریز از عشق&lt;br /&gt;صدائی بُران چون هیا هو بانگ ِپولاد ِآبدیده&lt;br /&gt;تندر سا،&lt;br /&gt;منعکس در، عُمق ِعَمیق ِسکوت ِشب ِجاودان داشتن&lt;br /&gt;در اتاق ِرقص ِ پرده ها در نسیمی خوش بوی&lt;br /&gt;با تن گرم او در ململ آبی ِبستری گرم خفتن&lt;br /&gt;همراه سِحر ِ سَحَر در خروسخوان&lt;br /&gt;از بستر سر بر گرفتن&lt;br /&gt;تن را به آب ِزلال و بی منت ِ برکه سپردن&lt;br /&gt;در پناه ِ پُر شکوه ِدنج ٍِنا پیدائی&lt;br /&gt;درد را در لحظات ِمقدس ِبا هم بودن&lt;br /&gt;با هم دیدن&lt;br /&gt;زیر ِخُنُکای ِمرهم ِدوستی&lt;br /&gt;در رویا&lt;br /&gt;رویا ئی شیرین فراموش کردن&lt;br /&gt;با عشق وبرای عشق زندگی کردن وآنگاه مردن &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-4402767194828910627?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/4402767194828910627/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=4402767194828910627&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/4402767194828910627'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/4402767194828910627'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/05/blog-post_19.html' title='شاهد رویا'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-2453674429209532944</id><published>2007-05-13T00:17:00.000-07:00</published><updated>2007-05-13T00:22:13.353-07:00</updated><title type='text'>رویا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شگفت انگیز نیست که من و تو بعد از آن همه سال قبل از اینکه من بمیرم و تو آواره بشوی یکبار دیگر ولی این بار در شاه نشین آن خانه ی ییلاقی با شیشه های رنگارنگی که دل میبرند پشت پرده ی نازک خوابی شیرین با او هم پیاله بشویم؟ او با همان دست تراشیده وانگشتان قلمی مثل گذشته طوری بُلبُله را در پنجه گرفت که نوجوانی دوشیزه ی عریانی را با شور وهیجان به آغوش میکشد. این صحنه برای من وتو به قدری آشنا بود که برای یک لحظه نگاهمان روی هم افتاد و لبخند زدیم. او پیاله ها را لبریز کرد. یادت هست وقتی آن مایع ِ گس وشیرین از گلوهایمان گذشت، بوی جوانیمان را از مُلک ری بود یا شیراز شاید هم نیشابور بود که شنیدیم؟ چه فرق میکند؟ مگر فرقی هم میکرد یا میکند که تکه آسمان بالای سرمان چه رنگ است وبه کجا تعلق دارد؟ آن روز ها هم زندگی بی معنا شده بود. در تکرار ِروزمرگی،  زندگی  ِدستمالی شده،  کاروان مسخره ی نکبت بارش شب وروز ِزنجیر شده را از پس هم می آورد ومیبرد پایانی هم برایش نبود.به هر حال مثل آنوقت ها شراب بود اما چند ساله که چنین شیرین وگس مینمود؟  این را او باید میگفت که نگفت! لب ِ تر ِ سبیلها را مکیدیم وبا پشت دست پاک کردیم. هر کس که نوشیده باشد  میفهمد. از نوک زبان تا کف پاهایمان را گرم وزنده کرد. خون در رگهامان جوشیدو جهید وفوران زد. قطاری ما را از سراسر دشتی مه آلود گذراند واز تونلی تاریک وناشناخته با سرعتی دم افزون برد و برد وبرد وزان پس دنیا را دیدیم که آرام آرام از چرخش دیوانه وارش باز ایستاد…..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-2453674429209532944?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/2453674429209532944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=2453674429209532944&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2453674429209532944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2453674429209532944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/05/blog-post.html' title='رویا'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5859472652682334630</id><published>2007-04-30T12:14:00.000-07:00</published><updated>2007-04-30T12:42:40.028-07:00</updated><title type='text'>سیبیل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/RjZEyGSsB6I/AAAAAAAAACU/1yh0JbEDj1g/s1600-h/siby2.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5059306858870474658" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/RjZEyGSsB6I/AAAAAAAAACU/1yh0JbEDj1g/s200/siby2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#66ffff;"&gt; " من یکبار با چشم خویش سیبیل را در کومه دیدم که در قفسی آویخته بود و چون پسران از او پرسیدند" سیبیل چه آرزوئی داری؟"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#66ffff;"&gt;پاسخ داد:" آرزوئی جز مرگ ندارم!"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#66ffff;"&gt;تقدیم به عزرا پوند هنر مند بر تر&lt;br /&gt;تی. اس . الیوت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;آری قطعه ی بالا را تی. اس. الیوت از کتاب ساتیریکن نوشته ی پترونیوس بر میگیرد که وی نیز آن را از دفتر ششم اینه ئید ورژیل اقتباس کرده ونتیجتا ً آن را برتارک درخشان چگامه ی سترک سرزمین بیحاصل نوشته به دوست شاعر خویش عزرا پوند هدیه میکند.کیست نداند که نبرد خانمانسوز جنگ جهانی اول آنچنان آمال واحلام اندیشمندان خوش بین اروپا را نقش بر آب میسازد که نامدارترین آنها که به آینده ی بشر چشم امید دوخته بودند ناگهان دریافتند که چگونه در یک چشم به هم زدن ممکنست رجالگان سود جو وابلهان نشسته به قدرت هستیشان را به باد داده ونه تنها کاخ آرزوهایشان را زیرو زبز کنند بلکه گرسنگی، بیکاری، زندان و شکنجه واعدام را برای مردم بدبختی قانونی کنند که میخواهند عمر کوتاه خویش را با گردنی افراخته در کنار هم از هر نژاد وجنس ومذهب با سر افرازی وعشق واحترام نسبت به یکدیگر طی کنند.&lt;br /&gt;تجلی این افسردگی را نه تنها در آثار کافکا، کامو، سارتر، توماس مان وبعد تردر ایران صادق هدایت بلکه اینبار به گونه ای پر جاذبه و ماندگاردر چگامه ی سرزمین بی حاصل تی. اس. الیوت میبینیم و اگر چه الیوت با سرودن سرزمین بی حاصل به دریافت جایزه ی نوبل نایل آمد ولی وقایع بعد از او نشان دادکه زندگی سرا پا نکبت رنج وبدبختی انسان هنوز که هنوز است بر روی کره ای که وی آنرا سرزمین بی حاصل نامیده بود ادامه دارد.&lt;br /&gt;باری از آنجا که پرداختن به چگامه ی سرزمین بی حاصل، این شاهکار مسلم و اثر سمبلیک دراماتیک اوایل قرن بیست در حد یک رساله ی دکترا است وبرای درک هر کلمه یا اشاره ی آن باید به یک مرجع مثلا کمدی الهی دانته یا کتاب مقدس یا بهشت گمشده ی میلتون وده ها مرجع دیگر مراجعه کرد و درک تمام وکمال اثرپژوهشگری مشتاق و پرتوان میطلبد که از آغاز تا پایان با سر انگشت جستجو با دقت وبردباری تار و پود درهمی را که مشحون از رمز وکنایه، استعاره وتشبیه و تمثیل و ابهام وایهام است و چون خزه پیکره ی چگامه را در بر گرفته بردارد ته به عمق معانی ومفاهیم اثری دست یابد که تنها میتواند تراوش نبوغ ذاتی ذهن یک هنرمند بزرک باشد که توانسته با جابجا کردن واژه ها ومطالب زبان را به قالب معنی در آورد. ولی از آنجا که ما را چنین مجالی نیست اکنون واینجا تنها به رمز گشائی عنوان سیبیل میپردازیم.&lt;br /&gt;سیبیل در اساطیر یونان زیبا ترین دوشیزه ی بلند بالا وپیشگوئی بود که مو های معطر طلائیش به زمین میرسید، پوستی به لطافت، روشنی، تردی وشادابی گلبرگ گلهای تازه رُسته ی بهاری داشت.آب که مینوشید عبور جرعه جرعه آن را میشد از ورای پوست گلویش دید!این پری پیکر غیب گو نه تنها به لحاظ زیبائی بلکه از آنجا که پیشگوئیهایش را به اشعاری پر رمز وراز میسرود مورد تکریم خدایان وآدمیان بود.به تخته سنگی مینشست ودر حالیکه چشمان دلربای به رنگ دریایش را به دریا دوخته بود ومو های طلائیش نیمی از پیکر عریانش را میپوشاند زمزمه کنان آنچه را از او پرسیده بودند جواب میگفت.آنگاه کاهنان سروده های وی را رمز گشائی میکردند.&lt;br /&gt;آن روز بامدادان که سیبیل از غار خویش مجاور دریا بیرون آمده ازینکه آب چشمه ها را صاف تر وگوارا تر یافت واز جشنی که طبیعت بر پا کرده بود و نسیم خوشی که میوزید وغوغائی که آواز پرندگان بر پا کرده بودند دانست که آپولون ِ عاشق، خدای جوانی وجذابیت وموسیقی در راه است.بر تخته سنگ خویش نشست. چندی بیش بر نیامده بود که از قفا صدائی شنید. سر برگرداند نیمی از خرمن موهای طلائیش از جلو به پشت شانه اش خزید بر تخته سنگ از خویش تندیس نیمه عریانی ساخت که در آن لحظه تنها خدائی چون آپولون لایق بود بر آن پیکر زیبا وطناز چشم بدوزد .آری ارابه ی طلائی آپولون را دسته از زیبا ترین قو ها بدانجا کشیده بود.&lt;br /&gt;آپولون_بانوی زیبا از مستی عطر دل انگیز گیسوان تو، نه من که قو ها لگام از دستم ربودند وما را از آسمانها به اینجا کشاندند.به چه مینگریستی؟ چه میدیدی؟چه میشنیدی؟&lt;br /&gt;سیبیل_ چشم به بطن آئینه ی پنهان داشتم آنجا که" تگرگ ِهستی در بطن بی قرار ابر نطفه میبندد" خدایان در " دو راهه ی تفریق" سرنوشت آدمیان را به قماری شوم نشسته اند. ناله بود وشیون وچکاچاک شمشیر که در انفجارتوپ وتفنگ گم میشد وآتش، آتش که زبانه میکشید." مردان که نه، نامردان" با دختران نا بالغ همبستر میشدند" و " زنان نوزادان بی سر میزائیدند" و" خون بوی بنگ وافیون میداد"&lt;br /&gt;آپولون_ نستوروپرومته وپشوتن وآنهمه اهل فکر ونظر چه شدند؟&lt;br /&gt;سیبیل_ " به افسون پلیدی از پای در آمدند"&lt;br /&gt;آپولون_ وزمین؟&lt;br /&gt;سیبیل_ "آنگاه زمین سرد شد وبرکت از میان رفت" " اینک گورستانی که آسمان از عدالت ساخته است"&lt;br /&gt;آپولون_ آنچه گفتی محقق است وبرگشتی آنرا نیست؟&lt;br /&gt;سیبیل_ چرابازگشتش منوط به شب تاریک کسوف بزرگ است وطوفانی که طومار لشگرشطرنج خدایان را در نوردد!&lt;br /&gt;آپولون_ پس هنوز امیدی هست.من از پس ارادتم به تو اینجا آمده ام بانوجز این گردن بند که از آسمان برایت هدیه آورده ام از من چیزی بخواه.&lt;br /&gt;سیبیل_ به من عمری ده که بر آن پایانی نباشد&lt;br /&gt;آپولون_ میدانی چه میطلبی؟!؟!&lt;br /&gt;سیبیل_ آری آری&lt;br /&gt;آپولون_ پس شرطی بر آن کن&lt;br /&gt;سیبیل_ بی هیچ شرطی&lt;br /&gt;آپولون_ بگذار من شرطی بر آن کنم&lt;br /&gt;سیبیل_ بکن،شاید بپذیرم&lt;br /&gt;آپولون_ دوشیزه بمان&lt;br /&gt;سیبیل_ نمیتوانم. من زیبایم. کودکانی میخواهم به تعداد برگ درختان!&lt;br /&gt;آپولون_ بسیار خوب برخیز وبا دودست مشتی از ماسه های ریز ساحل برگیروسعی کن هر چه بیشتر ماسه در دستان خویش گیری چه آنچه به دست داری به تعداد دانه های آن سال عمر تو باشد.&lt;br /&gt;سیبیل مشتی بزرگ از ماسه های ساحل بر گرفت وعمری جاودانه یافت. ولی از آنجا که شرط نکرده بود که در عمرش جوان بماند وبه گفته ی آپولون هم توجه نکرده بود. از پس سالها وسالها پیر تر وزشت تر وکوچک تر شد تا جائی که به جثه ناتوان سوسکی در آمد وپسرانش برای اینکه زیر پا له نشود وی را در قفسی نهاده به دروازه ی کومه آویختند به شکلی که هر کس از مقابلش عبور میکرد از او میپرسید :" سیبیل چه آرزوئی داری؟" واو با اندوه پاسخ میداد: " آرزوئی جز مرگ ندا....." &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5859472652682334630?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5859472652682334630/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5859472652682334630&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5859472652682334630'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5859472652682334630'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post_30.html' title='سیبیل'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/RjZEyGSsB6I/AAAAAAAAACU/1yh0JbEDj1g/s72-c/siby2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5310587907862840890</id><published>2007-04-22T08:17:00.000-07:00</published><updated>2007-04-22T08:29:31.415-07:00</updated><title type='text'>شکوفه های مُعطرِمضامین ِمشترک ،برتنه‌ی درخت ِتناوَرِهنر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rit8rd_lkHI/AAAAAAAAABk/ji4ZeWzuBSE/s1600-h/10354.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5056272092881064050" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rit8rd_lkHI/AAAAAAAAABk/ji4ZeWzuBSE/s400/10354.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;پیوسته دردل و جان آدمیان ِ اهل ِفکر و نظراین خارخار بوده است که منشا اصلی مضامینی که اصحاب ِقلم ِملل ِمختلف به نظم یا نثربه آنها پرداخته اند کجاست؟ آیا تکراراین مضامین صرفا ًنتیجه ی تاثیرپذیری، تقلید و یا حتی سرقت ادبی است؟ واگر چنین باشد یا نباشد آیا ارزش و اعتبار آثار متاخر نسبت به متقدم و به عکس که به مضمون مشترکی پرداخته اند کمتراست؟&lt;br /&gt;تی اس.الیوت شاعر و منتقد شهیرآمریکائی و سُراینده ی اثرسترک ِ"سرزمین سوخته" روزگاری گفته بود: "شاعرِبد تقلیدمیکند وشاعرِخوب می دزدد. "نامبرده دراین بیان ِموجزمعلوم میدارد که هیچ هنرمندی قادر نیست مبتکرِمضمون جدیدی باشد و کوشندگان این طریق سرانجام سرازگنجینه ی مضامین ِکهنه ترین متون ادبی مثل کتاب مقدس درمی آورند. بنابراین نه تنها تشابهات مضمونی در آثارهنری پدیده ای عادی تلقی میشود بلکه تاثیر پذیری و تقلید نیز جای تعجب باقی نمیگذارد. اگرچه پژوهش های ادبی نشان داده است که دوهنرمند بدون هیچ آگاهی از یکدیگر به مضمون مشترکی پرداخته اند. امروزه پذیرفته است که تکرارِمضامین و مفاهیم در آثارهنری پدیده ایست ازلی. به باور یونگ پدیده های ازلی که چون رشته ای نامرئی آدمیان را نسل اندرنسل بهم متصل میکند در وجدان هنرمند وجود دارد و هموآفرینش هنری را سبب میشود. و باز اگر به باور یونگ بپذیریم که هنرمند ازراه وجدان ناخودآگاه همگانی خویش به گذشته ی نژادی و از راه وجدان ناخودآگاه فردی به وقایع زندگی فردی خود مربوط میشود آنگاه میشود پذیرفت که به هنگامه ی تولد، آدمی چون لوح سپید نانوشته ای پا به عرصه ی هستی نمیگذارد بلکه تحت تاثیرعواملی زاده میشود که بن مایه های آنها را در فرهنگ نژادی وی باید کاوش نمود. حال اگرانگیزه ی هنری در وجدان ناخودآگاه هنرمندان وجود داشته باشد باید پذیرفت که مضامین مشابه در آثارهنری مجامع مختلف تکرارگردد. به طریقی که هنرمندان تحت تاثیر و به تقلید و یا بدون آنها به مضامین مشابه و تکراری بپردازند. بی تردید به همین دلایل است که هرگونه اظهار بشری به قوم و ملت و نژاد خاصی تعلق نداشته بلکه همگی جز لاینفک سرمایه ی بشری محسوب گردند. ناگفته روشن است که ارزش هنری آثاری که به مضامین مشترکی میپردازند با معیارهای منتقدین معلوم میگردد که درآن صورت میتوان یکی رابردیگری ترجیح داد. پانوشتهای زیرنشان میدهندکه چگونه هنرمندانی در زمانها و مکانهای متفاوتی به مضمون واحدی پرداخته اند.&lt;br /&gt;*دریونان باستان سوفوکلس درتراژدی&lt;span style="font-size:100%;"&gt;***&lt;/span&gt; خود از زبان فیلوکنتس میگوید: "نمیدانم چرا خدایان دوست دارند که دغلها و حیله گرهای قواد و بدکاره ی تزویر پیشه رانجات دهند در حالیکه هرگز از اینکه جوانمردها و خوبها رابه دست دیو ِشکنجه و پتیاره ی بدبختی و عفریت مرگ بسپارند غفلت نمی ورزند."&lt;br /&gt;*دقیقی مینویسد:&lt;br /&gt;چرا عمرطاووس و دُراج کوتاه /چرا مار و کرکس زید در درازی؟&lt;br /&gt;اگر نه همه کارِ تو باژ گونه /چرا آنکه ناکس تر، او رانوازی ؟&lt;br /&gt;*حکیم طوس میسُراید:&lt;br /&gt;چپ و راست هر سو بتابم همی/ سرو پای ِگیتی نیابم همی&lt;br /&gt;یکی بد کند نیک پیش آیدش/ جهان بنده و بخت خوش آیدش!&lt;br /&gt;دگرجز به نیکی زمین نسپرد/همی از نژندی فرو پژمرد!!!&lt;br /&gt;*باباطاهرهمدانی گله داردکه:&lt;br /&gt;اگر دستم رسد برچرخ گردون /ازو پرسم که این چین است وآن چون&lt;br /&gt;یکی را داده ای صد ناز و نعمت /یکی را قرص جو آغشته در خون&lt;br /&gt;*حافظ به فرماید:&lt;br /&gt;جام می و خون دل هر یک به کسی دادند&lt;br /&gt;در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد&lt;br /&gt;در کارگلاب و گل حکم ازلی این بود&lt;br /&gt;کاین شاهد بازاری وان پرده نشین باشد&lt;br /&gt;*بازهم حافظ به دو صد شکوه فرماید:&lt;br /&gt;فلک به مردم نادان دهد زمام امور&lt;br /&gt;تواهل فضلی ودانش همین گناهت بس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;***هرودوت تراژدی را نتیجه‌ی حسد ِخدایان میداند و میگوید: "خدایان انسانهای برگزیده وسرکش و دانا و بینا را که در بزرگی و قدرت ِروح با خود آنها پهلو میزنند به تحمل مصیبت محکوم میکنند." &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;عکس را از &lt;a href="http://www.foto.ir/Gallery/ShowImage.aspx?ID=10354"&gt;اینجا&lt;/a&gt; آورده ایم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5310587907862840890?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5310587907862840890/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5310587907862840890&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5310587907862840890'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5310587907862840890'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post_22.html' title='شکوفه های مُعطرِمضامین ِمشترک ،برتنه‌ی درخت ِتناوَرِهنر'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rit8rd_lkHI/AAAAAAAAABk/ji4ZeWzuBSE/s72-c/10354.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-8912076338097435445</id><published>2007-04-15T05:43:00.000-07:00</published><updated>2007-04-15T07:49:54.184-07:00</updated><title type='text'>نامه ی عاشقانه دو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای آرام جانم و ای روح و روانم!!! &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;یک سال از دوری تو میگذرد و من بارها بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. از وقتی که تو رفتی بدبختی یکی پس از دیگری مثل لشگر جرار مگسها که به خر پیر حمله میبرد به من تاخت. اگر چه نسخه ی چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید را چندین بار نزد دوا فروش محل پیچیدم و مصرف کردم باز همه چیز را همان جوری میبینم که سالهاست دیده ام .کور بشوم اگر دروغ بگویم.&lt;br /&gt;ای روح و روانم رقیب همیشگی من با خط سرخ ودرشت روی دیوار محل نوشته بود: ای که از کوچه ی معشوقه ی ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش. نبودی ببینی من که به مدد عشق تو دل به دریا زده بودم چگونه فردایش با سر باند پیچی شده باچه خفت و خواری صبح به مدرسه رفتم. باورت نمیشود که در یک شب ظلمانی ترسان و لرزان به کوچه رفته و با چه بدبختی زیر نوشته ی رقیبم با خط سبز حضرت عباسی نوشتم : من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند. با این کار متهورانه میخواستم تو دلش را خالی کنم و اونجایش را بسوزانم سوزاندنی ولی بلائی به سرم آمد که نگو ونپرس.&lt;br /&gt;این در حالی است که رقیب برای تو سالی پنج بار به دوبی می آید و با تو به بوس و کنار مینشیند وهی با آواز بلند در دستگاه ماهور میخواند: خوشست خلوت اگر یار یار من باشد نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد! وقتی اینها را میشنوم هر چه به خودم زور می آورم تا به روی خودم نیاورم نمیشود که نمیشود دارم از غصه وحسادت میترکم ولی رقیبم هر وقت مرا میبیند در حالیکه لبخندی روی لبهای مرده شور برده اش دارد به طعنه میگوید: دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش که بد به خاطر امیدوار ما نرسد ومن دو تا گوشم را با انگشت سفت میگیرم که طعنه های او را نشنوم ولی سر آخر آنقدر حرص میخورم که میخواهم مثل ونگوگ به جای یک گوش دو گوشم را کنده برایت بفرستم. خلاصه نمیدانی وقتی سر به متکا میگذارم و از بی خوابی ستاره ها را میشمارم گریه کنان زمزمه میکنم: روا مدار خدایا که در حریم وصال رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد. نیستی که ببینی محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد قصه‌ی ماست که در هر سر بازار بماند. معلم من به من یاد داد: من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم که گاه گاه در او دست اهرمن باشد. ای کاش دستم میشکست ولی آن نگین را حتی اگر همیشه دست اهرمن هم در او بود میگرفتم وبا استفاده از قالیچه ی حضرتش روانه‌ی دوبی میشدم. فکر میکنم حافظ و معلم من هم، درد مرا داشته اند وچون دستشان به گوشت نمیرسیده میگفته اند پیف پیف که دلشان را خوش کنند.&lt;br /&gt;ای آرام جانم! نمیدانی وقتی با گلایه به خانه‌ی نه نه جونت رفتم به من گفت: جام می و خون دل هر یک به کسی دادند در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد چه به سرم آمد طوری که منهم نه گذاشتم ونه برداشتم وبش گفتم: آن نیست که حافظ را رندی بشد از خاطر کاین سابقه‌ی پیشین تا روز پسین باشد.&lt;br /&gt;ای دلارامم! چند بار قلم و کاغذ برداشتم و رفتم خر پشته تا برایت شعر ببندم ولی هر چه زور زدم نشد که نشد یادم آمد که: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. قربان آن دماغ قشنگت برای سمباده کشیدن به غم دوری تو همه ی کفتر هایم را فروختم وبه میخانه رفتم ولی سر آخر تا قران آخر آن خرج سیاه مستی ها وبد مستی ها شد افاقه که نکرد هیچ داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید خرقه رهن می و مطرب شد وزنار بماند.&lt;br /&gt;قربان آن لُپ های سرخت بروم صوفیان واستدند از گرو می همه رخت دلق ما بود که در خانه ی خمار بماند خلاصه لخت وپتی و حمام رو ما را از خانه‌ی خمار بیرون کردند من میدویدم و بچه ها مرا دیوانه پنداشته دوره کرده سنگ میزدند خواهش میکنم برایم گریه نکن به جهنم، فدای سرت! ولی من شجاعانه در آن حال زار میخواندم: چو پرده دار به شمشیر میزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد شد. آخه چه جوری ممکن است که آنچه از داغ دوری توبرمن میگذرد درک کنی؟ چاره نیست من سعی خودم را میکنم گاسم فهمیدی! اگرته مانده ای از دین وایمان برایت مانده تورا به سقاخانه‌ی سید جافرهمدانی قسم میدهم فهمیدن حرفهای من تقلای زیادی احتیاج ندارد کافی است آنچه را از لای فاق قلم ما بیرون میریزد به دقت بخوانی. باری میخواهم از دق بترکم که خود به چشم خود میبینم که رقیب من که می آید تو باندازه ی چند بار شتر سوقات همراه او میکنی! چیه گوشت میره رو دمبه که دمبه خوب میجنبه؟ مگر نه اینکه آنقدر نامه برایت نوشتم و روانه کردم که پست خانه معترضم شد؟ مگر ننوشتم اولین کس که خریدارشدش من بودم مایه ی گرمی بازارشدش من بودم وتوبی انصاف یک گوش را دروآن دیگری را دروازه کردی!&lt;br /&gt;بلایت به جانم چی شد حالا که پولت ازپارو بالامیرود پیغام پس غام برایم میدهی که آن مه مه را لولوبرد؟ منهم برایت مینویسم ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پربلا کند. آخیش خوبت شد؟ دلم خنک شد.&lt;br /&gt;ماه رمضانی هی روزه گرفتم وهی دعا کردم که بلکم که خدا اندکی رحم به دلت بیندازدولی باوجودیکه هروقت به نمازایستادم درنمازم خم ابروی توبریاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد ولی انگارنه انگار. یک شب خواب دیدم که از سر دیوار دزدکی به سراغت آمده ام وتودرحالی که باسرکچل من رنگ گرفته بودی مادرت میخواند: ای عروس هزاربخت شکایت منما حجله‌ی حسن بیارای که داماد آمد! نمیدانی از آن حالی که داشتم دست بردم تورا بغل کردم وداشتم آخ جون آخ جون میکردم که ناگهان از سوزش سرازخواب پریدم دیدم پاچه ی کرسی را بغل گرفته ونه نه جونم با کفگیررم سرمرا گرفته است. ازدر زدم بیرون و تا صبح هی سیغار بود که میکشیدم وهی حرص بود که میخوردم. به یاد می آورم معلم فلان فلان شده‌ی گوربگوری کلاس هشتمم را که سرمشق خط درشت به ما میداد که زیر بارند درختان که تعلق دارند ای خوشا سرو که ازبارغم آزاد آمد حالا میفهمم که تعلق داشتن یعنی اینکه تومال من باشی چقدر از سرو بودن بهتر است ولی دیگر چه فایده که این معلم ها چه کلاه های گشادی که به سر ما نگذشتند.&lt;br /&gt;نمیدانی صغرا کلفت بهمن خان برایم چه ها که نمیکند هی پیغام پشت پیغام که بیا مرا به زنی بستون ولی نه هر که چهره برافروخت دلبری داند نه هر که آینه سازد سکندری داند.آری بلایت به جانم توکجا واوکجا؟ تازه با پسر بهمن خان هم که به تو چشم داشت هنوز که هنوز است قهرم وهر وقت از کنارش ردمیشوم زیر لبی بفهمی نفهمی میگویم نه هر که طرف کله کج نهاد وتند نشست کلاه داری وآئین سروری داند. کمی دلم خنک میشود ولی وقتی میبینم اینجوری نیست وهمه‌ی این حرفها کشک وپشم است وکلاه داری وآئین سروری دانستن وندانستنش نزد مردم زمانه مثل دوغ ودوشاب فرق نمیکند میخواهم بروم ومعلم ادبیات کلاس هشتمم را از گور دربیاورم وبه او بگویم این بود؟ مگر نمیگفتی گویند سنگ لعل شود در مقام صبرآری شود ولیک به خون جگر شود؟ پس چرا سنگ ما بعد از یک عمر خون دل خوردن وصبر کردن لعل نشد؟ هی صبرکردیم هی از من کچل تر وکوفتی تربردند و خوردند وم ایا نرسیدیم یا وقتی رسیدیم دیر شده بود.&lt;br /&gt;خلاصه ای آرام جانم وای روح روانم گشت بیمار که چون چشم توگردد نرگس شیوه ی تونشدش حاصل وبیماربماند. هی دل دل کردم که برایت ننویسم ولی به روزی افتاده ام که چیزی نمانده خرقه تهی کنم. بگذار یکبارهم شده منهم یک جائی از تو را یواشکی بسوزانم. دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب راسحرکند؟ آخیش! خوردی؟ خوبت شد؟ روزگازغریبی است ای آرام جانم ناموس عشق ورونق عشاق میبرند عیب جوان وسرزنش پیرمیکنند. آنوقت ها که به دوبی نرفته بودی وهنوز امیدکی برایم باقی بود وتنها مادرت رامخالف خود میدیدم غروبها به سقاخانه‌ی سید جافر همدانی میرفتم واز سوز دل دعا میکردم وبا آهنگ میخواندم: الهی مادرپیرت بمیرد عروسی من و توسربگیرد! ولی چه فایده که افاقه نکرد که نکرد. دلم میخواست آنقدر زورداشتم که میتوانستم بگویم برسرآنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید. آخه بی مروت بی انصاف بر درارباب بی مروت دنیا چند نشینم که خواجه کی زدرآید؟ ولی چه فایده ای دل غافل من کجا و دوبی کجا با این حال ای نگار نازنین من دست از طلب ندارم تا کام من برآید یاتن رسد به جانان یا جان زتن برآید!&lt;br /&gt;ای آرام جانم وای روح وروانم دراین خیال به سرشد زمان عمروهنوزبلای زلف سیاهت به سرنمی آید! یادت می آید وقتی وسط حیاطتان درپامنار زیر آن درخت یاس پیربه موهای سیاهت شانه میکشیدی ومن از پشت بام تورا سُک میزدم ومیخواندم زلف بر باد مده تا ندهی بربادم نازبنیاد مکن تا نکنی بنیادم؟ سنگ دلی نکن آخه چرا هرچی سنگه مال پای لنگه؟ آخه همیشه باید باران به برگ پاره پوره بباره؟ مگرمن با آن کچل کفتربازی که عاشق دختر پادشاه بود وآخرش هم به او رسید چه فرقی دارم؟ یادت است درعروسی پسرعمویت میرقصیدی ومن از لای پرده نگاهت میکردم وروی یک تکه کاغذ بسته‌ی سیگاراشنوی پدرم برایت نوشتم: زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب ومست پیرُهن چاک وغزلخوان وصراحی دردست! البته یادم نمیرود که درهمان مجلس وقتی سینی دردست شربت میدادی وقتی من خواستم ازآن دستان قشنگ شربتی بگیرم تکه کاغذ را به سرم کوفتی وگفتی بروگمشو اکبیری کچل نکبت ای سنگ دل چه جورکی دلت آمد ای کاش دست از صغرا برنداشته بودم شاید نفرین او بود که مرا به این روز انداخت!&lt;br /&gt;اگر عقل حالا را میداشتم به نصیحت نه نه جونم عمل میکردم که میگفت نه نه جون کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز و همباز میگفت دستت که نمیرسد به خانم دریاب کنیز مطبخی را.از توچه پنهان شاید ماهم حالاسروسامانی گرفته بودیم.&lt;br /&gt;ای آرام جانم وای روح وروانم اگربمیرم وصیت کرده ام که روی سنگ قبرم این ابیات را بنویسند وبه دوستم گفته ام عکس آن را بگیرد وهمراه یک نامه برقی برایت روانه کند تا غصه بخوری! معاشران زحریف شبانه یادآرید حقوق بندگی ومخلصانه یاد آرید. سمند دولت اگرچند سرکشیده رود زهمرهان به سرتازیانه یاد آرید! خوبت شد؟ دلت سوخت؟ در این دم یاد پدر خدابیامرزم افتادم که یک روز گفت حسنی زن واسب وشمشیر وفا ندارند از اسب وشمشیرش خبر ندارم ولی آنچه از تو کشیدم برای نسل اندر نسل من کافی است عمرا اگر آدم باشند گرد و پر عشق وعاشقی بگردند.&lt;br /&gt;عاشق بی قرار تو حسنی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-8912076338097435445?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post_14.html' title='نامه ی عاشقانه دو'/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/8912076338097435445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=8912076338097435445&amp;isPopup=true' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/8912076338097435445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/8912076338097435445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post_15.html' title='نامه ی عاشقانه دو'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-6694717227235690232</id><published>2007-04-14T09:26:00.000-07:00</published><updated>2007-04-15T07:40:45.342-07:00</updated><title type='text'>نامه ی عاشقانه یک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گوئی کاروان حدیث عشق و عاشقی را سر بازایستادن نیست و مرا هیچگاه عجیب به نظر نرسیده که اگر همه ی ملل جهان در مقوله های عشق وعاشقی کم بیاورند عمرا ً که ما ایرانیها کم بیاوریم! کم که نمی آوریم زیاد هم می آوریم اگر نوع رئالیستیش که در رختخواب عملیاتی میشود هنوز به گونه ی همگانی در نیامده باشد انواع تخیلی پر از آخ واوخش عمری به درازی تاریخ اخیر هزار و چند صد ساله ی ما دارد. باری از آنجا که به گفته ی نه نه جونم من از بچگی زیر وته درآر و فضول بوده ام وآنها را با خود به سن شُنصد سالگی آورده ام اعتراف میکنم که علاقه ی زیادی به کشف امور خصوصی افراد داشته ام به طوری که پیوسته گوش به تک می ایستادم تا ببینم دو نفر که بعضی حرفهایشان را با هزار قسم و قرآن حاضر نبودند در جمع مطرح کنند چگونه هنگامیکه من فال گوش ایستاده بودم به هم میگویند. از کشف این اسرار ِمگو قند توی دلم آب میکردند وقتی در جمع بودم از اینکه از هر کدام چیز هائی میدانستم که آنها از دانستنم خبر نداشتند احساس سرداری را داشتم که سنگر های عمق لشگر دشمن را تسخیر کرده به همین دلیل هم بود که مثل همبازیها و همشاگردیهای خود علاقه ای به زرو شدن نداشتم. روزگار هم موارد جالبی سر راهم قرار میداد ولی اندک اندک که پا به سن بلوغ گذاشتم این کنجکاوی را منحصر به مسائل عشق و عاشقی کردم ودر این عرصه ی شیرین نه تنها گوی سبقت از همگان ربودم بلکه تکرار در تمرین آنچنان بصیرتی در من ایجاد کرده که با دیدن پسرکی که مویش را تخت وتا میکند یا دخترکی که رنگ پریده ابراز بی اشتهائی میکند من چشم بسته تا ته خط ویراژ میروم و از هر فای بی قدر و قابلی به فرحزاد میرسم از این جهت خیال دارم گاه وگهی به مناسبت یا بی مناسبت یکی از هزاران مسائلی را که در این زمینه در خاطر دارم به سر در این لوح نورانی بچسبانم. یکی از این موارد نامه ی عاشقانه ای است که از لای کلاسوردوست همکلاسم کش رفته ام اولا امیدوارم خدا از سر تقصیر ما بگذرد وثانیا ً شما هم تا میتوانید هنگام در گیر بودن با عشق دم ِگز ِما نیائید که ممکن است دست کژ ما کار به دستتان بدهد. منتظر نامه باشید.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ffcccc;"&gt;عاشق شو ورنه روزی کار جهان سر آید&lt;br /&gt;یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-6694717227235690232?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/6694717227235690232/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=6694717227235690232&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/6694717227235690232'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/6694717227235690232'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post_14.html' title='نامه ی عاشقانه یک'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-1500286173371907094</id><published>2007-04-10T14:04:00.000-07:00</published><updated>2007-04-11T01:19:09.396-07:00</updated><title type='text'>به مناسبت سال روز مرگ غم انگیز هدایت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rhv8rukY_RI/AAAAAAAAABc/1ewM85oPGb4/s1600-h/Hedayat1.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5051909235191381266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rhv8rukY_RI/AAAAAAAAABc/1ewM85oPGb4/s400/Hedayat1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;شاید تقارن بهار با مرگ غم انگیز هدایت بتواند یکی از موارد توجیه بی رحمی بهار در سر آغاز چکامه ی سترک سر زمین بی حاصل نوشته‌ی شاعر بلند مرتبه‌ی آمریکائی انگلیسی تبار تی. اس. الیوت باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#99ffff;"&gt;.........&lt;br /&gt;آوریل بی رحم ترین ماه است&lt;br /&gt;که میرویاند از خاک بی جان یاس ها را&lt;br /&gt;بهم می آمیزد خاطره ها وهوسها را&lt;br /&gt;و به جنبش می آورد ریشه های افسرده را با باران بهار&lt;br /&gt;زمستان گرممان نگاه میداشت&lt;br /&gt;و می پوشاند زمین را با برف فراموشی&lt;br /&gt;وحیاتی ناچیز میدماند از گذرگاه ساقه های خشک&lt;br /&gt;( تی. اس. الیوت )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;از دیگر سو اما شاید اظهار عالمانه ی زیربتواند بهانه ی مناسب نگارش این یاداشت باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;color:#99ffff;"&gt;آری ما توقع داریم که سیر تحول یک نویسنده را ببینیم. جریان پرورش خوی و شخصیت وبرداشت اورا از زندگی بشناسیم.شناسائی کوچکترین جزئیات مربوط به او را دست کم نمیگیریم تا اینکه بتوانیم از کلیه ی تحولات درونی او که منشا فعالیت های بعدیش شده است آگاه شویم. مخصوصا باز تکرار میکنم: خطوط ریز و جزئیات کوچک زندگی او را دست کم نگیرید. مجموع همین هاست که ماهیت آن شخص را روشن میکند و بدون اینکه به خود زحمت دهید عمق روح وکل وجود او را در میابید&lt;br /&gt;( داستایوسکی )&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;اگر نقش محیط را در کنار هزاران عامل شناخته شده وناشناخته در پرورش شخصیت آدمی موثر بدانیم اشیا در این میان نقش عمده‌ای را ایفا میکنند و اگر این موضوع را به دنیای پر از رمز و راز هنرمندان تسری دهیم اهمیت بیشتری پیدا میکنند. شاید حفظ ونگهداری اشیا متعلق به هنرمندان واهل فکر ونظر و دانشمندان بعد از مرگشان سر نخی بدست بدهد تا بشود با تکیه بر آنها به وجوه ناشناخته ی هستی آنها و تاثیرشان بر تولیدات فکری آنها پی برد.&lt;br /&gt;امروزه متاسفانه اشیا متعلق به هدایت داستانسرای نامدار وپدر ادبیات نوین ایران به قدری ناچیز و دور از دست رس است که هر کوششی در این راه به مانع برخورد میکند ولی یک نگاه ساده به عکسهائی که از وی باقی مانده نشان میدهد که از همان عنفوان جوانی کت وشلوار واز مرحله‌ای به بعد عینک جز لاینفک ظاهر نویسنده‌ی خوش قریحه و صاحب سبکی است که نزد اهل معنی از محبوبیت خاصی هم برخوردار است. نظر به اینکه اینجانب درکاوشها وکوششهایش در آثار هدایت و پژوهشهائی که در باره‌ی وی شده پیوسته او را با عینک مجسم کرده این خار خار را در دل داشته که بالاخره هدایت از کدامیک از عیوب چشمی در رنج بوده است؟ و از آنجا که بدون تردید عینک از بدو اختراعش تا کنون جز آن دسته از اشیائی است که در زندگی افراد چه آنها که به آن احتیاج داشته وچه آنهائی که بصورت تزئینی از آن استفاده کرده اند تاثیر به سزائی داشته وهر کس به شکلی داستانی از آن نزد خود دارد آتش این اشتیاق را در وجود من تند تر کرده است. به عنوان مثال کمتر کسی است که مجموعه داستانهای شلوار های وصله دار رسول پرویزی بدستش رسیده باشد ومجذوب حکایت زیبای عینکم نشده باشد. باری اگر گوستاو یانوش پسر همکار کافکا با نوشتن کتاب خویش در شناخت نویسنده ی چک نقش بزرگی داشت آقای فرزانه در شناخت هدایت این وظیفه ی مهم را عهده دار شده و در کتاب آشنائی با صادق هدایت به سوال من در مورد عیب چشمی هدایت پاسخ داده است. فرزانه مینویسد: یاد روزی افتادم که در تهران او این عینک دسته کلفت را به من نشان داد وبا فخر زیاد گفت: فقط فکرش را بکن این عینک هفته ی پیش تو یک مغازه تو مخ پاریس بوده وحالا سر دماغ من است. و باز یادم افتاد که وقتی این عینک بعنوان هدیه از دوستی به دستش رسیده بود از او پرسیده بودم که آیا مثل من نزدیک بین است؟ واو گفته بود نه من آستیگمات هستم خطوط را کج میبینم وبرای اینکه توضیح بیشتری بدهد چند خط موازی کشیده بود ودر زیرش چند خط مورب واضافه کرده بود اگر عینک نزنم این خط های موازی را مثل این خطوط پائین کج میبینم.&lt;br /&gt;فرزانه از یکی دوهفته پیش از فرجام تلخ هدایت یاد میکند ومینویسد:&lt;br /&gt;نیز یاد روزی افتادم که او را با همین عینک دسته شکسته دیدم از دهانه ی مترو بیرون می آمد وبا قدمهای سنگینی که به بدنش حرکت پیش رفتن آخوندک را میداد بیرون آمد، سر پائین افتاده، شلوار چروک باران خورده، به طرف هتل میرفت ومن دویدم تا به او برسم و متوجه شدم که عینکش دسته ی چپ ندارد واو مجبور است با سر انگشت آن را روی دماغش نگهدارد. وبعد وقتی همراه او به هتل رسیدیم، هدایت دسته ی شکسته ی عینک را از جیبش در آورد و با یک نوار چسب کاغذی که به همین منظور خریده بود آن را به بدنه ی عینک بند کرد. گفته بودم: عینک سازی که من پهلویش میروم، کار فوری هم میکند وحتی در مواقع لازم یک روزه تحویل میدهد. گفته بود شکسته که شکسته به یک ورش حالا همین مانده که بروم خرج تعمیر عینک را بدهم.ده روزی میشد که دسته‌ی عینکش شکسته بود.......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-1500286173371907094?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/1500286173371907094/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=1500286173371907094&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1500286173371907094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1500286173371907094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/04/blog-post.html' title='به مناسبت سال روز مرگ غم انگیز هدایت'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rhv8rukY_RI/AAAAAAAAABc/1ewM85oPGb4/s72-c/Hedayat1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5450685432507237650</id><published>2007-03-31T22:24:00.000-07:00</published><updated>2007-03-31T22:32:10.535-07:00</updated><title type='text'>بهداشت روانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rg9Ci24gVJI/AAAAAAAAABU/71D3BfZIxXA/s1600-h/200px-Don_Quixote.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5048326873921115282" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rg9Ci24gVJI/AAAAAAAAABU/71D3BfZIxXA/s400/200px-Don_Quixote.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگرجسمتان سالم است وریاکاری نمیکنید دروغ نمیگوئید و فریبکار نیستید،حسدوطمع نمیورزیدوکلاه دوزی وکلاه بافی راجهت ِبرسراین وآن نهادن تعطیل کرده اید، ای، کارَکی وسُفرَهکی وسَقفکی وزن یاشوهرودوستان ورئیس وقیافه ی قابل تحملی داریدواحیانا ًبچه هایتان ازکاری که کرده ایدپشیمانتان نکرده اندوماشینتان بدون آنکه دِق کشتان کندروشن وخاموش وپارک میشودوتوانش راداریدکه اقساط وبدهی های خودراسروقت بپردازیدوپیوسته درپستوئی یک بُطرشربت ِکهنه داریدودست رسی به یک کتاب ِکهنه برایتان امکان&lt;br /&gt;پذیراست ودوست ِکهنه ای داریدکه کاری راکه هیچکس نمیتواندبرایتان انجام دهدحاضریراق است که ظرف سه سوت انجام دهدوبدون ترس ازهمسریاشوهرتان این امکان رادارید که دراختیارخودتان باشیدوگاه وگهی سربه کوه وصحراودرودشت بگذاریدوبه زورِدَگنگ ومتلک وگوش کشان به مهمانی برده نمی شویدیامجبورنیستیدکسانی رابه میهمانی بخوانیدکه تحمل یک لحظه دیدن آنهارانداریداگرکودک نازنین ِدرونتان رانکشته ایدیااگرکشته ایدهنوزبارقه ای ازیادآنرادرخودحفظکرده ایدواگربه روزی نیفتاده ایدکه دهسالی میشودکه اگرچه بازن یا شوهرتان زندگی میکنید ولی به صورتش نگاه نکرده ایدواگرجوانک مو به زنخدان نروئیده ی دهاتی کژوکوژی درسلسله مراتب کاری بالای دستتان ننشسته واگرازدست ِنه نه جون ِزنتان یا با جناق ِتان هنوز غمبادنگرفته ایدواگر پسران ودختران بزرگ شما بیکاروبی عار جلوتان عَنرعَنر رژه نمیروندواگروقتی زنگ ِدربه صدادرمی آیدعرق سردی به پیشانیتان نمی آیدونفستان به شماره نمی افتدوزیرپوستتان مورچه وموریانه راه نمی رودوخلاصه اگراندکی ازذوق ِخُلبازی وهوس ِالواتی ولوطی گری برایتان باقی مانده وداروندارخودراخرج عَطینا نکرده ایدواگرمَردیدومیل ِخوش ِگذاشتن پشمه ریش وسبیلی واگرزنید ذوقک کشیدن ماتیکی به سرخی گلهای شمعدانی راروی لبهایتان ازدست نداده ایدوتحمیلات ژنتیکی واجتماعی رَمَقکی برایتان باقی گذاشته وتازگیهاازمیان بدوبدتربه بدرای نداده ایدوشبها کابوس بُمباران نمی بینیدوبه قول نه نه جونم که میگه رفیقت را که گرگ خورده دیدی خودت رامَنده ومُرده بگیر،گرفتنی !هنوزخودت رامرده فرض نکرده ای وبراثرتماشای برنامه های تلویزیونی چشمانتان لوچ نشده وبه سقف سرتان کوچ نکرده اندوبه هرحال هنوزشباهتکی به آدم داری ولی گیج وگولی ونمیدانی چه مرگته وانگاردرخواب وبیداری سیرمیکنی ووقتی راه میروی سرت را دریقه ات فرو میکنی وبا خودت تندتند حرف میزنی وتا میتوانی فحش های آبدارِچارواداری میدهی وخودت ودیگران رادر هیئت شکلک های هاشورخورده ی محو،درمه ِغلیظی میبینی که ازترس ،موبه تنت سیخ میکند وصداهاراازدوروغیرقابل تشخیص میشنوی ووقتی ازمحل ِکارت بیرون می آئی دوست داری به جای اینکه راست به خانه بروی، ترجیح بدهی بروی یک جائی وخودت راگم وگورکنی واگراین وسواس درتوبیدارشده که هرکس ازبغل ِگوشت ردمیشود یقه اش را بچسبی وبه او بگوئی لعنتی تودیگه کی هستی وچه ازجانم میخواهی واگربیشتر وقتهافکرمیکنی ازخواب بیدارشده ای وتا چشم بازکرده ای خودت را دریک روزگرفته ی بارانی در شهرغریبی یافته ای که هر چه به خودت فشارمی آوری نمیدانی کجاهستی وخلاصه هرکس پشت ِسرتورانندگی میکندخیال ورت میداردکه سردرپی توداردوبالاخره به هرهیولائی شبیه شده ای جز همان چیزی که آدمش میگویندوتومدتهاست یا اوراندیده ای یاروزگاری شبح آن رادرعکسی سیاه وسفیدی دیده ای که در آتلیه مهتاب خیابان لاله زاربرای تصدیق کلاس ششم ات گرفته ای شک نکن که بهداشت روانیت سَمبَلش غوز شده است.حالااگرکارت به جاهای خطرناک وغیرقابل برگشت نکشیده بایدبدانی که به دلایل عدیده به اینروزافتاده ای که سرآمدهمه ی آنها بی خبری است .هرکس به اندازه ی طول وعرض وعمق دنیائی که برای خوددردنیای واقعی ساخته بایدازرویدادهائی که درآن اتفاق می افتدباخبرباشد.ساختارسیستم عصبی آدمی به گونه ای است که پیوسته درپی کشف روابطی است که براساس عوامل علت ومعلولی بناشده بنابراین عدم آگاهی یا اخبارنادرست ،ازانسان موجودِمنگ ومشنگ وملولی میسازدکه باورهای خودرابرتوده ای ازتوهمات ِکشک وپشم ِعهد ِچوپانی کشاورزی بنا کرده که هرچه ازآسمان بباردیااززمین برویددشمن قسم خورده ی اوست که با سوات دارها به آن، بیمار ِمبتلابه پارانویا میگویندچه هرکس باپایان یافتن چه کسی؟چه جائی؟چرا؟چگونه؟گفتن هایش بی شک به حیطه ی "گوسبند"شدگی گام نهاده ودر"گوسبند"بودگی باقی میماند.مطالعات سایکالوژیک نشان داده که بهداشت روانی آدمهابرپایه ی اطلاعات درستی که آنهاازدنیایشان میگیرندوبه شرطی که زندگیشان رابرتحلیل درست آنها استوار کنند پی ریزی میشود.بیماری پارانویادردنیای هنردست مایه ی خلق آثارشگرفی چون دُنکیشوت سروانتس شده است.بیماران مبتلا به پارانویاچون دنکیشوت آسیاب بادی را دیووغول وگله ی گوسفندان را لشگراشرارمیبینندوبعیدبه نظرنمیرسدکه مبتلایان امروزی ِآن ،غول را آسیاب بادی وهواپیما های رادارگریزرا پشه وملخ تصورکنند.دنکیشوتها یا به قولی پهلوان پنبه های کوتوله ی مشنگ ِنوکیسه ی بی ریشه،پایان کارغم انگیزی دارندچون عزرائیل به درگاه بایستدهمگی میکوشندشکست ِمحتوم ِخویش راپشت ِسپرِتصورِاجحافی که ازدیگران بدانها شده پنهان کنند.ازاینکه اطرافیان برآنهابگرینداز اینکه شاخ غول کریه غرورشان نوازش بشودخرسندی خاطرمییابندولی تاسف آورزمانی است که چشمه ی اشک ِاطرافیان ازپیش خشکیده باشد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عکس را هم از &lt;a href="http://www.biocrawler.com/encyclopedia/Don_Quixote"&gt;اینجا&lt;/a&gt; آورده ایم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5450685432507237650?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5450685432507237650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5450685432507237650&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5450685432507237650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5450685432507237650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/03/blog-post_31.html' title='بهداشت روانی'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp0.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rg9Ci24gVJI/AAAAAAAAABU/71D3BfZIxXA/s72-c/200px-Don_Quixote.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-1919753515713719746</id><published>2007-03-17T09:56:00.000-07:00</published><updated>2007-03-18T07:49:33.427-07:00</updated><title type='text'>به مناسبت نوروز سال هشتاد و شش خورشیدی</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;ه&lt;/span&gt;ا&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffcc;"&gt;ا&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffcc99;"&gt;ن&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;خ&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ccffff;"&gt;ج&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;س&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;ت&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;ه&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ب&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffff33;"&gt;ا&lt;/span&gt;د &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:Arial;font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;نوبهار است درآن کوش &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;که خوشدل باشی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;(&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ح&lt;/span&gt;ض&lt;span style="color:#000000;"&gt;ر&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffcc;"&gt;ت&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ح&lt;/span&gt;ا&lt;span style="color:#000000;"&gt;ف&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;ظ&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-1919753515713719746?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/1919753515713719746/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=1919753515713719746&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1919753515713719746'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1919753515713719746'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/03/blog-post_17.html' title='به مناسبت نوروز سال هشتاد و شش خورشیدی'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-1709714894018795345</id><published>2007-03-13T07:19:00.000-07:00</published><updated>2007-03-14T08:45:22.523-07:00</updated><title type='text'>زردی من ازتوسرخی توازمن</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/RfazzPo1UOI/AAAAAAAAABI/Y1EG_id2zYM/s1600-h/charshanbehsoory.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5041414525840347362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/RfazzPo1UOI/AAAAAAAAABI/Y1EG_id2zYM/s400/charshanbehsoory.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چارشنبه سوری، جشن ملی ایرانیان، روزعیش وشادی و طرب برهمگان مبارک باد. ما ایرانیان از هر قوم و نژاد و مذهب، ایران عزیز، این گربه‌ی ملوس ِنشسته بر دیوارِ آسیا را متحد و یکپارچه و متحد می‌خواهیم و خواستار آنیم که نه تنها خود بلکه فرزندان ما چون نیاکانمان با برافروختن آتش این‌روزِ گرامی را پاس داشته بکوری چشم دشمنان جشن بگیرند و شعار این روز گرامی را به هنگام پریدن از روی آتش بر زبان آورند تا دنیا بهتر بداند که ایرانیان مردمانی آزاده و انسان دوست و بافرهنگ‌اند که می‌خواهند در کنار مردم آزاده‌ی سایر ملل در دهکده‌ی کوچک جهانی با صلح و صفا زندگی کنند.&lt;br /&gt;پس ای آتش پاک و مقدس زردی (تنفر،بیماری وناتوانی) من از تو و سرخی (شادمانی،شادابی،وتندرستی) تو از من!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-1709714894018795345?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/1709714894018795345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=1709714894018795345&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1709714894018795345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/1709714894018795345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/03/blog-post_13.html' title='زردی من ازتوسرخی توازمن'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/RfazzPo1UOI/AAAAAAAAABI/Y1EG_id2zYM/s72-c/charshanbehsoory.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-3630259403406043760</id><published>2007-03-07T23:46:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T23:54:02.381-08:00</updated><title type='text'>به مناسبت روزجهانی زن گل سرِسبدهستی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re_AkZInv-I/AAAAAAAAAA4/inBsmrhYVGk/s1600-h/Zan.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039458239505743842" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re_AkZInv-I/AAAAAAAAAA4/inBsmrhYVGk/s400/Zan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;اگرآنچه درخوارداشت ِزن عمل شده وبه بیان درآمده وجزاظهارات بشری به صورت مکتوب باقی مانده جمع آوری شود،حجم قابل توجهی ازیک کتابخانه راتشکیل خواهدداد.حال اگربخشی ازآن رابه دارودسته ی اجامرواوباش ومتلک گویان ومتعصبین لُمپن یامردان دچاربیماریهای جنسی روانی ومرتجعین زن ستیزنسبت بدهیم وبه علت بخارات گس ومسموم وبوی تعفنی که ازآنها برمیخیزدبینی خودراگرفته بگذاریم وبگذریم تازه دچاروحشت خواهیم شدازاینکه بدانیم بخش قابل ملاحظه ی آن رامردان یا به طورکلی نیمه ی مذکرنوع بشرنسل اندرنسل ازدانشمندوفیلسوف ومورخ ونویسنده با سماجت بوجودآورده تاثابت کندکه نیمه ی دیگرنوع خودهیچ ارزشی ندارد وشایسته ی آن نیست که به مقام والاوحیثیت شریف وانسانی خوددست پیدا کند.خلاصه شایدباورکردنی نباشدکه گفته شوددرجهان تراژدی پُراندوه تری ازغمنامه ی زن وجودنداردچه اگردرین افسانه ی باورنکردنی پیکرتُردولطیف وجان بخش زن وروان وذهن زیبایش به سبعانه ترین شکلی درهم کوبیده شده مردنگون بخت ِبه ظاهرپیروزبرگورآرزوهای طلائی نیمه ی دیگرخویش درفضائی ابرآلودوغم انگیزبه رقص شوم مرگ درآمده.به هرروی ازروزی که زن ازیهلوی چپ مردبیرون کشیده شد!باوجودی که نیمه ی بلافصل جامعه ی انسانی راتشکیل میداد ،به سیطره درآمدتابع وفرمانبردارشداهانت دیدوبه تملک درآمدبه بردگی واسارت برده شدوآزاردیدوشکنجه شددرآئین موهش هندوان ازپس مَرد ِمُرده سوزانده شد،یهودیان درتورات وی را مایه ی نفرت خواندندوچون اشیاخریدندوفروختندنزدعربها وسیله ی تعیش قرارگرفت وزنده بگورشدودرمسیحیت هم آنچه براوگذشت کمترازیونان باستان نبود که وی را درجرگه ی حیوانات درهرکوی وبرزنی فروختندوحتی فیلسوف بزرگی چون سقراط گفت:&lt;br /&gt;"وجودزن بزرگترین منشا وخاستگاه مشکل وانحطاط بشریت درجهان است."درسال پانصدوهشتادوشش میلادی درفرانسه کنفرانسی برگزارگردید که میخواست به تحقیق دریابد که بالاخره زن حیوان است یا انسان؟داستان غم انگیزپُرازبغض ِزن درسراسردنیا هنوزادامه داردولی زنان درقامتی استواروگردنی افراخته درکنارمامردان چون مادروخواهرومظهرعشق باقی مانده وسهم به سزائی ازتمدن بشریت مدیون زحمات بیدریغ آنهاست حال که ازغنچه های لبانشان نغمه ی روحبخش آزادی ورهائی سرداده شده وازحنجره هایشان آوازهزارترانه دل انگیزجاری است بیائید گفته ی "روسل"راباورکنیم که گفت:&lt;br /&gt;"ای مردان!کاش میدانستیدکه اگرزنان خوشبخت ترباشند،خوشبختی شما نیزدوصدچندان خواهدشد."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-3630259403406043760?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/3630259403406043760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=3630259403406043760&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3630259403406043760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3630259403406043760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/03/blog-post_07.html' title='به مناسبت روزجهانی زن گل سرِسبدهستی'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re_AkZInv-I/AAAAAAAAAA4/inBsmrhYVGk/s72-c/Zan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-3106105585268064684</id><published>2007-03-07T13:37:00.000-08:00</published><updated>2007-03-07T14:15:34.366-08:00</updated><title type='text'>قوری عاریتی ِفروید و بیان منطق گیج کننده ی رجاله ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re80pFGSx1I/AAAAAAAAAAw/9VnSacWl5y0/s1600-h/samavar.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5039304388398729042" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re80pFGSx1I/AAAAAAAAAAw/9VnSacWl5y0/s320/samavar.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اگرقوری ِچینی ِسالمی به رسم امانت به کسی بدهی واوآن راترک خورده به توبازگرداند! وتو اعتراض کنی، درانکارخواهدگفت:&lt;br /&gt;_تواصلا ًبه من قوری ئی نداده ای!&lt;br /&gt;_وقتی قوری رابه من دادی ترک داشت!&lt;br /&gt;_من آنراسالم به توپس دادم! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-3106105585268064684?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/3106105585268064684/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=3106105585268064684&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3106105585268064684'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/3106105585268064684'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='قوری عاریتی ِفروید و بیان منطق گیج کننده ی رجاله ها'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/Re80pFGSx1I/AAAAAAAAAAw/9VnSacWl5y0/s72-c/samavar.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5642437346384523743</id><published>2007-02-22T12:00:00.000-08:00</published><updated>2007-02-22T12:12:53.680-08:00</updated><title type='text'>غنای هنر، رازپایداری وشایستگی عبورازسانسور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rd334QJWvjI/AAAAAAAAAAk/8nvLEorxl7I/s1600-h/Hedayat-1.bmp"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5034452504249024050" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rd334QJWvjI/AAAAAAAAAAk/8nvLEorxl7I/s320/Hedayat-1.bmp" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من این حروف نوشتم، چنانکه غیر ندانست&lt;br /&gt;تو هم زروی کِرامَت، چُنان بخوان که تودانی&lt;br /&gt;(حافظ)&lt;br /&gt;"&lt;a href="http://after23.blogspot.com/2006/06/blog-post_14.html"&gt;دوالپا&lt;/a&gt;*که خوب رمق گوسبندها*راکشیدومطابق برنامه ی پیش بینی شده وظیفه ی خودراانجام داد،یک روزشیرمست شدوروی زمین نقش بست.روباه دم بریده*که دیدهواپس است بااحتیاط دوالپارابا انبر&lt;br /&gt;گرفت وفاتح کشورخردرچمن*راکه کسی جرات نمیکردبه اسب اسکندرتشبیهش بکند،ازسوراخ راه آب بیرون کرد.اموال منقول رابرداشت ودک شدواژدهائی*روی گنج های غیرمنقول خودگذاشت تاسنت اورادنبال کندوخون گوسبندان رابمکد..."&lt;br /&gt;(برگرفته ازکتاب مستطاب وغ وغ ساهاب )&lt;br /&gt;(صادق هدایت)&lt;br /&gt;از نخستین روزگارانی که آدمی سخنمندوسخنگو شددریافت که سخنی که به زبان می آورداغلب درذهن مخاطب به همان صورت دریافت وادراک نمیشودوازآنجا که سخن درگوهرخویش به ابهام آلوده است راهی باقی نمیماندجز اینکه برای هرگویشی تفسیروتاویل وتعبیرهای متفاوتی وجودداشته باشد.&lt;br /&gt;همه ی وسایلی که تصویرشعری را می آفریند.(ازتشبیه تاابهام وایهام وتمثیل ونماد)ابزاری هستندتاآفریننده چیزی رابسازدودربرابرما قراردهدکه معنایش را نه خوداوکه مای مخاطب تعیین کنیم ودر این راستابه ادعا های سازنده درمورداینکه منظورش چه بوده است هم چندان وقعی ننهیم.هراثرفاقداین ابزاردچارفقرِگوهر وتهی ازغنای هنری است.&lt;br /&gt;هنرمند،ادیب وشاعرهمواره مشغول بالارفتن ازنردبامی است که به بام اِبهامهای گسترنده میرسدشاید موفق ترین شاعر کسی است که بتواندساده ترین ودرعین حال گشودنی ترین ابهام هارا باابزار هنری خلق کندوکارِآفرینشگریش به آنجا برسدکه مردمان بتوانندبا سُخنش فال بگیرند.فال گرفتن یعنی بازسازی محتوای شعربه مددادراکات خواننده ی شعر.یعنی هرهنرواجد ِگوهرهنری نه تنهاهرهنردوستی رادرهر سطح شعوروهرنوع ذوق وسلیقه وذائقه ی هنری محروم نمیکندبلکه باشایستگی خویش چون نسیم ازتیغ سانسورنجات یافته پابرجاترمیماند.&lt;br /&gt;ازآنجا که بیان ِواقعیت ِعریان ازفقرابزارهنری دررنج است نه تنهابازگوکننده ی نازکترین لایه ی بیرونی حقیقت است بلکه فاقدبازخوانی متکثربوده چون حباب عمری کوتاه داشته وچنانچه به پَرِقبای قدرت گیربدهدبه قول هدایت "می‌آیندوسَرِصاحبش را ختنه می‌کنند."&lt;br /&gt;باری اگربه پارگراف فوقانی این یاداشت مراجعه کنیدبرای درک آن بایدپرده از رازدوالپا، گوسبندها، روباه دُم بریده، کشورخردرچمن، واژدهابردارید.دراین رمزگشائی به تعدادنسبت هائی که به این پنج عنصرمیدهید میتوانیدخوانش های متفاوتی ازآن ارائه بدهید.&lt;br /&gt;واضح است که باتوجه به تاریخی که هدایت اقدام به نوشتن آن کرده است دوالپارارضاشاه،گوسبندهارامردم، روباه دم بریده را انگلیس وکشورخردرچمن راایران وآژدهارامحمدرضاشاه بدانیم.&lt;br /&gt;بطوریکه ملاحظه میفرمائیدهدایت باخلق یکقطعه ی ادبی اجتماعی سیاسی دربخشی ازیک قضیه، چگونه باهنرمندی وتیزهوشی ازتیغ تیزسانسورمیگریزدومیدان رابازمیگذارد که درمواردمشابه هرکس هرچه میخواهد به آنها نسبت بدهد دادنی.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5642437346384523743?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5642437346384523743/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5642437346384523743&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5642437346384523743'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5642437346384523743'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/02/blog-post_22.html' title='غنای هنر، رازپایداری وشایستگی عبورازسانسور'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/Rd334QJWvjI/AAAAAAAAAAk/8nvLEorxl7I/s72-c/Hedayat-1.bmp' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-2661504914160915594</id><published>2007-02-15T07:55:00.000-08:00</published><updated>2007-02-15T13:32:32.780-08:00</updated><title type='text'>زایش ِاروس خدای بی بدیل ِعشق</title><content type='html'>&lt;a href="http://bp3.blogger.com/_55wARcDyLkc/RdTQqy4ymCI/AAAAAAAAAAY/-l8z4xaIdQE/s1600-h/khoei.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/RdTNWi4ymBI/AAAAAAAAAAM/ZeQ11CsVwjY/s1600-h/khoei.jpg"&gt;&lt;span style="color:#00cccc;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5031872470885505042" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/RdTNWi4ymBI/AAAAAAAAAAM/ZeQ11CsVwjY/s320/khoei.jpg" border="0" /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#00cccc;"&gt;&lt;strong&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;به یاد و برای عزیز و غریب به غربت نشسته استاد بزرگوارم دکتراسماعیل خوئی که همه چیز به من آموخت جز این‌که چگونه بابی بضاعتیم میتوانم سپاس‌گزاربزرگواری‌هایش باشم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به زادزوزِآفرودیت خدابانوی زیبائی، خدایان جشنی برپاکرده بودند.پوروس خدای چاره، پسرمه‌تیدوس،خدای دانائی نیزدرمیان ایشان بود.چاره به باغ ِزئوس،خدای خدایان،رفت،و ،سرمست ازشیره ی گلها،خواب درربودش. درهمین هنگام، په‌نیا خدابانوئک ِبینوائی، که به گدائی به درگاه خدایان آمده بود به درون باغ گام نهاد و چاره رادرآنجا خفته یافت.باخود اندیشید: "چه بهترازاین که ازچاره فرزندی داشته باشم؟" وباچاره همبسترشد و ازو بار گرفت و بدین سان بود که اروس خدای عشق، زاده شد. اروس، پس، به زاد روز آفرودیت هستی یافت.وازهمین جاست که عشق همیشه درپی‌ی زیبائی‌است وخدمتگزاراوست .فرزند بینوائی وچاره، عشق، هم ازمادرنشان دارد و هم از پدر. نخست آن که همیشه بینواست،ونه ازآنگونه است که مردم ‌پندارند: نازک تن و زیبا نیست،خشن، گردآلوده، برهنه پای وبی خان و مان است. برخشتی سرمینهد، درآستانه‌ی خانه‌ای ، یا بر سر کوئی. واین همه ازمادربه او ارث رسیده است. ازسوی پدری، اما، عشق هماره درپی‌ی چیزهای زیبا و نیکوست چرا که مرد و مردانه است:پیش گام است، شگارگری ست بی همتا، وهمیشه دراندیشه‌ی دام نهادن است. شور ِآفرینش وکشف در سر دارد وهمه عمر در سودای اندیشیدن است جادوگری بی مانند است. کیمیاکار و داناست عشق نه میرنده است و نه نامیرنده. به شبانه روزی بسا که گاه بمیرد و گاه زنده شود. هرگاه چاره ای که اندیشیده است به کار آید، شکفته و سرزنده است. واین‌همه از پدر به اورسیده است.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-2661504914160915594?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/2661504914160915594/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=2661504914160915594&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2661504914160915594'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/2661504914160915594'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/02/blog-post_15.html' title='زایش ِاروس خدای بی بدیل ِعشق'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_55wARcDyLkc/RdTNWi4ymBI/AAAAAAAAAAM/ZeQ11CsVwjY/s72-c/khoei.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-5082236887848772859</id><published>2007-02-12T21:54:00.001-08:00</published><updated>2007-02-12T22:02:34.104-08:00</updated><title type='text'>بمناسبت بزرگداشت (والنتاین)روزعشاق</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://i15.tinypic.com/2uhxy60.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://i15.tinypic.com/2uhxy60.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;"...عشق راازعََشقه می‌گیرندوآن گیاهی است که درباغ پدیدآیددربن ِدرخت ،&lt;br /&gt;اول بیخ درزمین سخت کند، پس سربرآردوخودرادردرخت می‌پیچدوهمچنان&lt;br /&gt;می‌رودتاجمله درخت رافراگیرد،وچنانش درشکنجه کندکه نم دردرخت نماند،وهرغذاکه به واسطه ی آب وهوابه درخت می‌رسد به تاراج می ‌بردتا&lt;br /&gt;آنگاه که درخت خشک شود..."&lt;br /&gt;کلودیوس امپراطوررُم باستان دیوانه ی آدمخواردیگری است که درشرایط تاریخی خاصی ظهورکرده طبق معمول باصدورحکمی که درستی اش درهیچ یک ازلابوراتوارهای دنیاثابت نشده است باطرح شعارهای عدالت جویانه وعوامفریبانه با بسیج ک.ن برهنگان ورجاله هاوطبق کش هابه ضرب شمشیرودگنک سه راه همیشگی کشتن وآوارگی ودلقکی را فراروی فرهیختگان گذاشته وسرانجام درسایه ی بی کفایتی خویش چون چیزی نداردکه به طرفداران خودبدهدبدبختی وفقرومسکنت وفسادوتباهی رابین همه تقسیم میکند.چه نزداین مجانین عدالت نه ایجادفرصت های برابربلکه برابرکردن نابرابری هاست.باری کلودیوس برای رسیدن به مطامع حیوانی خویش به این نتیجه ی ضدبشری میرسدکه اگرسربازانش ازدواج نکنندبهترمیتوانندبه اوخدمت کنند.روشن است که چنین حکمی بامخالفت عشاق روبرومیشود.درهمین اوضاع است که کشیشی به نام والنتاین حاضر میشودکه پنهانی عشاق رابه عقدازدواج هم درآورد.چندی نمیگذرد که رازکشیش فاش وبه دست کلودیوس خونش ریخته میشود.امروزبه جهت بزرگداشت والنتاین دردنیااین ایام رابه ایام عشق ودوستی نامگذاری کرده اند.عشق ودوستی راپاس داریم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-5082236887848772859?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/5082236887848772859/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=5082236887848772859&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5082236887848772859'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/5082236887848772859'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/02/blog-post_2660.html' title='بمناسبت بزرگداشت (والنتاین)روزعشاق'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://i15.tinypic.com/2uhxy60_th.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-117092378542814962</id><published>2007-02-08T00:22:00.000-08:00</published><updated>2007-02-08T00:36:25.443-08:00</updated><title type='text'>فرهنگِ ایرانی</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; دردهکده ی کوچکِ جهانی به علتِ تقابل وتداخل وسایشِ مدامِ  فرهنگ ها، چه اندیشه‌ی بلند وتابناکِ پذیرشِ زندگی دربهشتِ فرهنگِ چهل پاره ی جهانی راپذیرفته وچه دردُرجِ مطلای فرهنگِ  وطنی خودرا زندانی کرده باشیم شناختِ فرهنگِ خودی سنگِ بنیادین شخصیت، و نخستین دست مایه ی حیثیتِ هویتِ فردی است.&lt;br /&gt;اگربرای شناختِ روحِ فرهنگِ ایرانی راههای متعددی وجودداشته باشد بدون شک چشم دوخت به انعکاسِ کاخِ رفیعِ ادبیاتِ ایران درزلالِ برکه ذوق ایرانی نخستین ساده ترین وارزان ترین آنهاست.&lt;br /&gt;اگردرهستی آلیاژِ تندیسِ زیبای روح انسانِ ایرانی ازعناصرگوناگونی ترکیب شده باشد بدون شک در کوره‌ی ایرانِ مزدائی ، عارفانه، اخلاقی و رندانه، نخست قوام و سپس قالب گیری و پرداخته شده وتزئین یافته است.ناگفته پیداست که ایرانِ مزدائی، درشاهنامه‌ی حکیم طوس و عرفانِ خسروانی درمثنوی مولوی و ایرانِ اخلاقی در کلیات سعدی و ایرانِ رندانه درغزلیاتِ دیوانِ حافظ تبلوریافته است. تابدان‌جا که این چهارمکتوب به صورتِ چهارستونِ اساسی کاخِ عظیم و باشکوهِ ادبیاتِ ایران را در آسمانِ هنر برافراشته‌اند. حال که چنین است آیا انسانِ ایرانی که در کشاکش دورانهای بلاخیز، تاراج و چپاول شده به مسلمانی درآمده به اسارت رفته و مهاجرت کرده یا حالاکه میخواهد به دوران مدرن پا بگذارد، بالاخره هم‌چنان به شکلی انسانِ مزدائی ِعارف ورندِ اخلاقی باقی نمانده است؟&lt;br /&gt;وتوچون خوب خودت را بکاوی آیا یک آقای دلیر وبا شعور و شرف یا خانمِ زیبای عارف مزدائی و رندِ اخلاقی ِ ایرانی وخالِ رُخِ هفت کشورنیستی؟ خودت رادرآینه بنگر!"بیمارِخنده‌های توام بیشتربخند! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-117092378542814962?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/117092378542814962/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=117092378542814962&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/117092378542814962'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/117092378542814962'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='فرهنگِ ایرانی'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-117018901145137700</id><published>2007-01-30T12:29:00.000-08:00</published><updated>2007-01-30T12:37:55.260-08:00</updated><title type='text'>درج ِ پاندورا*</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/658284/pandora-waterhouse.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/99141/pandora-waterhouse.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ff33;"&gt;مرا وصال نباید، همان امید خوش است&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ff33;"&gt;نه هر که رفت رسید و نه هر که کِشت دِرود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#33ff33;"&gt;(حکیم آدم سنائی)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هرچه به گران‌بهائی آتش ِپاک، هدیه‌ی بی همتا و بی بدیل پرومته درآن شرایط ِپُرازمذلت و نکبت می‌اندیشم ،درانتها این خارخار دردل و جانم باقی می‌ماند که در این هدیه، صرفنظر از همه‌ی مواهب ِمادیش مثل پایه گذاری اکتشاف و فنون و خلق ِتمدن و بینا و شنوا شدن انسان ورهائیش ازگوسفند بودگی باید درشعله‌های جادوئی آن هم سُراچه‌ی پُر از رمز و رازی سربه مُهر باشد تا آنرا در باورانسان‌ها تا آنجا جاودانه کند که ازسوئی آنرا نمادی قابل پرستش و از دگر سو، نمود ِدوزخی باور کنند که قرار باشد بَدها و بَدی را در خویش بسوزاند. وقتی در دلتنگی‌ها و دل آزرگی‌ها و نفهمی‌ها و بدفهمی‌هایم بر زین ِاسب ِسیاه و سرکش ِشب بر اوراق ِدشت ِگشاده ِدستِ کتاب‌های لغت می‌تازم و به تاکستان خوشِِ خوشه‌های رنگارنگ و پربار ِواژگانی ِآتش می‌رسم از میان ِهمه‌ی معانی چه به کنایه ومجاز یا حقیقی در برکه‌ی زلال معانی و تعابیر و تمثیل‌ها وتشبیه‌ها و نمادها به دوکلمه‌ی عشق و شراب می‌رسم. بی‌ریا، سُکر این دو واژه می‌بَرَدَم به کوچه باغ‌های گیج از عطرخیال و خواب آرام آرام باگام‌های کبوتر قدم به آستان ِچشمانم می‌گذارد که می‌سوزند از پس ِبی خوابی‌های شب‌های پُرمَلال.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; به هر روی غول ِنجات ِانسان، محبوس در شیشه‌ی بدخواهی‌های زئوس به تدبیر پرومته گریخته است و خدای خدایان ازخشم به خود می‌پیچد. سرانجام همه‌ی خدایان، غولان و دیوان و شیاطین را با نعره‌ای فرا میخواند. دُرجی زیبا وساخته ازطلا درمیان می‌نهد وبه همگان می‌گوید که هریک باید نمونه‌ای ازبدی‌های عالم را از درد و رنج وغم و ناکامی وریا و فتنه و آز گرفته تا بیماری‌ها را در دُرج بریزند وهمگان چنان می‌کنند به جز خدا بانوئک بهار که تازه ازخواب برخاسته و خمیازه کشان به جمع نزدیک می‌شود و به هنگام ِچشم برهم نهادن وگشودن زئوس مرواریدی ازگوشواره‌ی خویش برگرفته دردُرج می‌اندازد و به دنبال نسیمی در ِدُرج بسته می‌شود. زئوس درپی آن است که با توسل به حیله‌ای دُرج را به هدیه نزد پرومته بفرستد تا پرومته با گشودن آن و آزاد شدن آن‌همه بدبختی ازپرومته و انسانها انتقام گرفته باشد. چون دُرج به پرومته‌ی دانا می‌رسد و خود را تحت تعقیب می‌بیند در آخرین لحظه‌ی فرار آن را به اپی‌مته برادرش می‌سپارد و از او اکیدا می‌خواهد که هیچگاه دُرج را نگشاید وهیچ هدیه‌ای را از زئوس نپذیرد. زئوس ازپی ناکامی، از غضب به خود می‌پیچد و با نعره‌ای همه‌ی خدایان را می‌خواند و از آنها می‌خواهد زیباترین زن ِجهان را بیافرینند به گونه‌ای که اپی‌مته که هیچ زنی نتوانسته از او دل برگیرد مفتون وی شود و بدین سان بانوی بانوان پاندورای دلربا به جهان پا می‌گذاردتا هدیه‌ی اپی‌مته شود. چون خدا بانوی بهار با سر انگشت، خورشید را به نابودی زمستان فرمان می‌دهد اپی‌مته‌ی آزاده به دنبال بوی خوشی به کنار برکه‌ای کشیده می‌شود که بانو پاندورا پیکر عریان و طناز خویش را درآب زلال و بی منت آن می‌شوید. پاندورا با قدمهای عشق به کلبه‌ی اپی‌مته می‌آید و درآن بهار دل انگیزهمهمه‌ی نسیمی سرود شادی را درجهان می‌پراکند. چون اپی‌مته از اسارت پرومته با خبرمی‌شود اندوهگین می گردد و پاندورا در این اشتباه که از زیبائیش کاسته شده به فکر گشودن درج می اندازد تا با استفاده از وسایل آرایش و تزئینات طلا و نقره‌اش خویش را آنچنان بیاراید که اپی‌مته را دگر بار به نشاط آورد. اپی‌مته بیرون کلبه نشسته که با ناله‌های پاندورا به خود می‌آید وچون به درون کلبه پا می‌گذارد در ِدُرج را گشوده می‌بیند .به سرعت در ِآنرا می‌بندد. ولی کار از کار گذشته است و همه‌ی محتویات دُرج به صورت بخاری از بدبختی درجهان منتشر شده است و تنها دُر خدائی ِخدابانوی بهار در دُرج باقی مانده است. این دُر نماد ِهمان چیزی است که اگرهمه‌ی قدرتهای جهان قادر باشند آنچه را که انسان می‌تواند داشته باشد از او بگیرند و او را گرفتار همه‌ی بدی‌ها و بیماری‌ها تنها رها کنند باز هم برایش باقی می‌ماند و هر انسانی تا او را دارد هرگز از پا نمی‌نشیند، غم به دل راه نمی دهد و باورم کنید حتی نمی‌میرد. این هدیه‌ی ماندگارِ خدا بانوی بهار، فصل رویش و زایش ، امید است، امید.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;*دُرج صندوق کوچکی است که زنان ابزار آرایش و زینت آلات خود رادرآن نگهداری می‌کردند. امروزه درج پاندورا تمثیل چیزی است که همه‌ی مشکلات درآن نهان است و به همین جهت نباید باز شود جایگه هزاران راز است. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-117018901145137700?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/117018901145137700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=117018901145137700&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/117018901145137700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/117018901145137700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/01/blog-post_30.html' title='درج ِ پاندورا*'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116945436643521461</id><published>2007-01-22T00:22:00.000-08:00</published><updated>2007-01-22T00:26:06.446-08:00</updated><title type='text'>انسان و خدا در اساطیر یونان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در زمان کرانوس، خدای خدایان مظهر جُبن و بَددِلی، فزون‌خواهی و خُبث طینت و مَظهر شِقاوتِ کودک خواری نخستین انسانها درتفاهم متقابل با ایزدان می‌زیستند. فارغ از رنج جانکاه و خستگی جسم ستیز به سر می‌بردند. خاکِ بارور گنجینه‌های بی‌کران خویش را بدانها میداد. در بَزمهای دائمی با خدایان به شادخواری می‌نشستند. همه‌ی مواهب جهان را در اختیار داشتند. از جاودانگی نصیب نمی‌بردند ولی از پس عمری هزار ساله، غرقه در خوابی شیرین می‌مُردند و به فرشتگان بخشنده‌ای تبدیل می‌شدند که وظیفه‌ی آنها محافظت و نگاهبانی و پشتیبانی از زندگان بود. ولی چون زئوس به اریکه‌ی خدائی تکیه زد نه تنها هَمبَری انسان میرا با خدایان را خوش نداشت بلکه در دل کینه توزش می‌گذشت که با خوارداشت انسان به گونه‌ای پرومته را به فاش رازی وا دارد که به موجب آن قرار بود زئوس سرنگون شود. بنابراین زئوس همه‌ی مواهب را در قالب گاوِنر سفیدی ظاهرکرده از پرومته خواست تا آنرا بین وی و انسانها تقسیم کند پرومته نیز گاو را سر بریده تمام استخوان ها را زیر پوست و چربیهای گاو پنهان کرده و گوشت‌های لذیذ را به صورت توده‌ی فشرده‌ای درآورده و هر دو را نزد زئوس نهاد تا وی سهم خویش برگیرد. زئوس به طمع، توده‌ی بزرگ حاوی استخوان را برداشت و چون لقمه‌ای ازآن بر گرفت چنان به خشم آمد و نعره کشید که جهان به لرزه درآمد و از آن پس پرومته گریخت و انسانها از دربار خدایان رانده شدند. درغارها و جنگل‌ها در تاریکی نکبت و جهل می‌زیستند.این بود که پرومته از آتشکده‌های هفائیستوس برادر زئوس بارقه‌ای از آتش زیبا، سرخ و مقدس را می‌رُباید و به این امید که انسان از جور خدایان فرصت یابد بر زمین خدائی کند آن را به انسان تقدیم میکند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116945436643521461?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116945436643521461/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116945436643521461&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116945436643521461'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116945436643521461'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html' title='انسان و خدا در اساطیر یونان'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116878392977007794</id><published>2007-01-14T06:07:00.000-08:00</published><updated>2007-01-14T06:12:09.783-08:00</updated><title type='text'>زایش انسان</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/164158/adam_eve.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/588780/adam_eve.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; عشق ِبی نظیرِ پرومته‌ی پیشگو و دانا و نامیرا به انسان در خصومت وی به خدای خدایان زئوس ِخودکامه و بوالهوس خلاصه نمی‌شود. چه بنا به روایات پرومته آفریننده‌ی انسان است. وی روزی دل آزرده و نگران و پریشان حال به پوچی سست بنیاد ِکار ِخدایان در کناره‌های جهان بر خاکی نشسته که بوی خوشش مشام جانش را معطر کرده آتنا خدا بانوی طوفان و آذرخش هنر و ذکاوت و کاردانی و برپا دارنده‌ی صلح و دوستی در کسوت فاخته‌ای آنسوترک بر صخره‌ای نشسته و گوش به ناله‌های اندوهبار و چشم به انگشتان پرومته دارد که خاک را می‌کاود آنسان که گوئی در پی مروارید درخشانی است که بدون آن تاج آفرینش ناقص خواهد بود. سرانجام ازآن زمین خجسته مشتی خاک برمی گیرد و از سرشک خدائی خویش آن را گِل کرده برآن نقش انسان می‌زند و از آتنا می‌خواهد که برآن از هستی همه‌ی عناصر گیاهان و جانوران و خدایان آب و آتش و باد و خاک روحی بدمد که چون رازی ناگشودنی پیوسته در او باقی بماند و آتنا چنین می‌کند و بدینسان انسان زاده می‌شود و راه بی انتهای خویش پی می‌گیرد و پرومته شادمانه به آتنا می‌گوید زین پس انسان می‌رود تا جهانی انسانی بسازد که خدایان تاب تحمل آن را نداشته باشند. جهانی که انسان برآن خدائی کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116878392977007794?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116878392977007794/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116878392977007794&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116878392977007794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116878392977007794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/01/blog-post_14.html' title='زایش انسان'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116835087396466698</id><published>2007-01-09T05:47:00.000-08:00</published><updated>2007-01-09T05:54:34.003-08:00</updated><title type='text'>تبارنامه و پایان ِ کار ِ خدایان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/724218/prometheous.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/770521/prometheous.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;"اورانوس" و"کرانوس" دو بزرگ خدای اساطیر یونان هستند، اولی نیا و دومی پدرِزئوس خدای خدایان بود. فرزندان چون اورانوس را بی رحم و سَبُع یافتند براو شوریده ویرا فرو کشیده با دَگنگ کوفتند و با پالهنگ بسته اخته گردانیدند تاوی از این درد و اندوه جانسپرد. کرانوس چون جای وی گرفت وچندی بروی گذشت  او نیز از جانب زئوس بدان بلادچارآمد که به سرِپدرش آورده بود ازمیان ایزدان نامیرا پرومته گرچه درنبرد باخدایان شریر سالاری زئوس را مُسَجَل کرد به موجب خودکامگی ها و هوسرانیهای زئوس با او اختلاف پیدا کرده زئوس این ایزد نامیرای طغیانگر و خیره سر را در قله‌ی کوه ِقفقاز به زنجیرمی کشد و برای اینکه عقوبتی بی پایان و جانفرسای بیابد عقابی را مامورمی کند تا روزانه از جگر او خوراک کند و این جگرهربار ازنو بروید گناه پرومته این است که نه تنها از رازی آگاه است که براساس آن یکی از پسران ِزئوس بر او خواهد شورید و ویرا ازسریر به زیرخواهد کشید و پرومته درقبال اصرارزئوس حاضربه افشای رازنیست بلکه پرومته آتش را ازبارگاه زئوس ربوده و دراختیارآدمیان ِمیرای مورد نفرت خدایان قرار داده و ازاین طریق امکان پایه گذاری اکتشافات و فنون و تمدن را به آنها داده و بعلاوه مردم خاکی را ازگوش، شنوا و از چشم بینا و از گوسفند بودگی نجات داده و از شعور برخوردار داشته و عارف نیک وبد کرده است. درافسانه هاست که سرانجام هرکول آدمی نژاد و هوشیاری یافته با تیر،عقاب ِشکنجه پیشه را میکشد و پرومته را نجات میدهد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116835087396466698?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116835087396466698/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116835087396466698&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116835087396466698'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116835087396466698'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/01/blog-post_09.html' title='تبارنامه و پایان ِ کار ِ خدایان'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116774753279332024</id><published>2007-01-02T06:16:00.000-08:00</published><updated>2007-01-02T06:21:27.363-08:00</updated><title type='text'>جهان ِ پس ازصدام</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;گفته بود:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;"این سالها دردهکده‌ی کوچک ِجهانی کم نیستند صاحب نظرانیکه در مورد آینده‌ی جهان به اظهارنظر پرداخته اند . از پایان ِکار ِجهان گرفته تا برخورد ِتمدنها و مرگ ایدئولوژی ها سخن رانده واخیرا ًهم به دلایل ِرند شناسانه درمورد گفتگوی تمدنها اظهارلحیه فرموده اند. اگرچه با کند و کاو ِهمه سویه‌ی هریک نهایتا ًمیتوان بعضی ازآنها را در حد ِیک لطیفه‌ی جامعه شناسانه به حساب آورد و درجمع ِِدوستان ازآن گفت و خندید ولی دربین ِآنها نظریه های درخورتفکروتعمق هم وجوددارد تا جائی که طلیعه‌ی تحقق آنهارادرافق های دورمیشود دید.&lt;br /&gt;خِردوَرزان میدانندکه ازپس ِفروپاشی و درهم شکستگی کشورشوراها جهان وجهانیان سمت و سوی دیگری درپیش گرفته اند که اگرخواست سیاست سازان و سیاست پیشگان و دلالان سیاسی و راهزنان سیاسی آدم کش و دیکتاتوری های رو به زوال را از آن تفریق کنیم . براساس بیانیه های سازمانها و نهادهای مردمی که مستقل ازدولت ها وحکومت ها اداره میشوند مردم سراسر جهان میخواهند صرفنظراز رنگ و نژاد و مذهب و ملیت درکنار هم زندگی صلح آمیزی داشته باشند. میخواهند دولت ها وحکومت هایشان کوچک و پاسخگو باشند به وظایفی که مردم بدانهامحول کرده عمل کنند ومهرورزی را به خودمردم واگذارند چه ملت هائی که دولت های منتخبی را به نمایندگی خویش به قدرت می رسانند بدون شک خود راه مهرورزی را نیک میدانند. باری در طی همین چندین ساله شاهد بوده ایم که چائوشفسکو قبل از اینکه دمی به قالی اهدائی بیارمد تیرباران شد.پینوشه غرق شده درفضولات خویش دربستری ازنکبت و نفرت، جهانی را ازشر خود نجات داد میله سویچ درزندان به خفت و خواری به درک رفت، فیدل کاسترو با حافظه ی ازدست داده دیگر قادر به سخرانیهای هفت هشت ساعته نیست اگر وجدانی داشته باشد هر لحظه هزاران بار آرزو میکند که ایکاش پیشتر با چگوارا میمرد و نمیماند تا بدین فلاکت بیفتد. آقای صفر نیازوف با یک بند انگشت خون ِلخته شده به قول یار شیرین سخنم سکتید. صدام هم با یکی دومتر طناب کرگدن بند به همان مغاکی فرو رفت که صدها هزار مبارز ِعراقی را در آن فرو برده بود.هیچ انسان شریفی از مرگ دیگران لذت نمیبرد. حتی اگر آن دیگران صدام یا پینوشه باشند. اگر این اتفاقات ظرف همین ده پانزده ساله رخ نمی داد باید ازگذشته های دور از استالین و موسولینی وایوان مخوف و شاه اسماعیل صفوی شاهد مثال می آوردم. ولی تفاوت نمیکند چون زورگویان از تاریخ درس نمیگیرند اگر درس میگرفتند دیکتاتورها در تاریخ صف ِطویلی را تشکیل نمیدادند. باری قُلدرهای موجود دنیا چه درس بگیرند چه نگیرند. مرگ ِصدام نه تنها اعلام ِپایان ِکارِننگین ِو فضاحت بار آن هاست بلکه نوید پایان ِمصونیت ِآن ها هم هست دیگر نمیشود به هزاران جنایت دست یازید وچون عیدی امین وجعفر نُمیری به گوشه ای گریخت و با پول های دزدی پایان عمررا به ریش دیگران خندید و خوش بود .فرونگذارم وبگذرم که صدام هرکه بودوهرچه کرد و هرگونه زیست، مردانه و آرام با گردنی افراخته مرد.این را تنها کسانی میتوانند درک کنند که فرصت یافته اندخوب به زندگی و مرگ بیندیشند و اگرشده باشد دمی ازلبه‌ی تیغ تیز حائل بین مرگ و زندگی عبورکرده باشند یا لااقل به این ورطه‌ی هائل درآمده باشند تا بوسیله‌ی بازجوی کارکشته وخبره ای دریک شرایط بد و دردناک روحی مورد آزمایش اعدام مصنوعی قرارگرفته بوی مرگ راشمیده باشند."&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;گفته بودم:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;"وامادرآئین وانگاره‌ی من اشباحی که باچهره های پوشیده، آنچنان بی پرواطناب به گردن او انداختند اگر چیزی درسرشت ومنش و کنش ازاو کم داشته باشند همان مردانگی است.اینان همان خفاشان موذی خون آشامی هستند که به تاریکی میخزند و چون فرصت یابند حلقوم وسینه می درند. اگرچه درین میان ازهمه چیز و همه کس سخن رفت، این گفته نیامد که جهان واجد این خفاشان به هیچ وجه بی خطرترازدنیائی نیست که صدام درآن میزیست.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116774753279332024?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116774753279332024/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116774753279332024&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116774753279332024'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116774753279332024'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2007/01/blog-post.html' title='جهان ِ پس ازصدام'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116755206426833634</id><published>2006-12-30T23:59:00.000-08:00</published><updated>2006-12-31T00:01:04.280-08:00</updated><title type='text'>و اما عکس ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ffff;"&gt;روزگاری عزیزی به من گفته بودکه: یک تصویر در عمق‌ِوجود‌ِخود هزاران ناگفته نهان دارد که ازآن هزاران ناگفته هزاران تصورنتیجه میشود. سالهاطول کشید تا به گوهرِمعنی گفته‌ی آن عزیز نزدیک شدم. اینکه عکس مثل آهو، درخت، برکه، شعر، رمان و حتی یک آدم هریک متنی هستند، متونی که درمجموع، زیرمجموعه‌های مجموعه‌ی بی‌همتای هستی و نیستی رامیسازند. اینکه برای نزدیک شدن به جان ِآن متن بایداز وجود مایه گذاشت و به خوانش ِآن نشست. بگذارم و بگذرم که درآن صورت هم ادعای درک ِغائی متن، ادعای بیهوده‌ای بیش نیست.حال که از پس ِاین همه سال به گفت آورد ِآن غریب ِبه غربت نشسته توسل جسته‌ام مرا گریزو گزیری نیست جزآنکه بگویم که می‌خواستم ومی‌خواهم گاه و گهی برتارک ِنورانی این اتاقک ِشیشه‌ای تصویری بیاویزم تا بدینوسیله این و آن ِاحتمالی رادر درک ِزیبائیم اززندگی سهیم کنم باشد که درآن دورهای دور تو را بیابم تا اندَککی با چشمان ِمن به تماشای جهان بنشینی وفرصت یابی غم‌ها و شادی‌هایت رابا غم‌ها و شادی‌های من مقایسه کنی. چه میشود کرد که درین مجال ِاندک، در رواداری، نارواداران را، نبینید، نشنوید، نگوئید، آئین است .ولی ازآنجا که درقاموس هستی هر زهری را پازهری است زین پس برای رویت ِنیکوی تصاویر، ازفیلتر شکنهای نیکواستفاده کنید. اگرچه طبق ِ گفت آورد ِدوست دیگر ِرندم ،میشود عکسها راهم نوشت!!!&lt;br /&gt;پری روتاب ِمستوری ندارد&lt;br /&gt;چودربندی سر از روزن برآرد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116755206426833634?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116755206426833634/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116755206426833634&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116755206426833634'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116755206426833634'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/12/blog-post_30.html' title='و اما عکس ها'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116702711623778547</id><published>2006-12-24T22:09:00.000-08:00</published><updated>2006-12-24T22:26:28.483-08:00</updated><title type='text'>گفتکوباسارتر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آقای سارترممکن است لطفاً بفرمائید چرا ادای قهرمانان را درمی‌آوریم؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;سارتر: چون ترسوئید!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;-چرا خود را به هیئت قدیسین درمی آوریم ؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;سارتر: برای اینکه گناهکارید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-چرا مدعی نجات دیگرانیم؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;سارتر: برای اینکه به خون هم نوع خویش تشنه‌اید!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;-ببخشید آقای سارتر، ممکن است بفرمائید چراپیوسته نقش بازی میکنیم؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ffff;"&gt;سارتر: ساده است! چون دروغگوئید!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116702711623778547?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116702711623778547/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116702711623778547&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116702711623778547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116702711623778547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html' title='گفتکوباسارتر'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116595222053799255</id><published>2006-12-18T18:10:00.000-08:00</published><updated>2006-12-18T06:45:29.040-08:00</updated><title type='text'>بیهوده،بیهوده،بیهوده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درکارِ "زبان "شگفتیها آنقدر بسیار است که امروزه زبانشناسی و فلسفه‌ی آن چون گوهرهای گرانبهائی برتارک ِمعارف ِبشری میدرخشند .دقایق و ظرایف دراین زمینه بقدری گسترده است که میشود در خم ها و چم‌های مفاهیم و مقوله های هر زبانی به عمق ِ روح و روان ِ ملتی پی برد که بدان زبان به ابراز باورها و هویت خویش می‌پردازد .بیهوده نیست اگرگفته شود که فیلسوفان نخست به جهان اندیشیدند، سپس به شیوه ای که جهان دانسته میشود و سرانجام به ابزاری که آن دانشِ ِ از جهان راامکان پذیرمیکند .این گذر، راه طبیعی و منطقی فلسفه از متافیزیک به شناخت و سپس به فلسفه‌ی زبان است. به انگاره‌ی صاحب این قلم باید بین نیاز به بازگفت ِ یک معنی و فراوانی اشکال ِ متفاوت ِبیان آن رابطه‌ی مستقیمی وجود داشته باشد .به عنوان مثال در زبان ِما، روح مردم باید ازبیهوده و بیهودگی رنج بسیاربرده باشد تا اینهمه درقالب های گوناگون به آنها پرداخته باشد. خشت برآب زدن، دانه در شوره زار ریختن، آب به غربال پیمودن، طبل زیرگلیم کوفتن نقش برآب زدن، آب به ریسمان بستن، کُله ازسرخرد برداشتن، باد در قفس کردن، باد به چنبربستن، آب درهاون کوبیدن، گره به بادزدن، ازسرگین ترنج ساختن،گوز(گردو) به گنبد افکندن، دُربه دریا بردن، برای کور رقصیدن، دست از جان شسته را تهدید کردن ، پیرزن را از چیز کلفت ترساندن، از کور دیده بانی خواستن، آب دریا به کیل پیمودن، مهتاب به گز پیمودن، مشت به سندان کوفتن، باد پیمودن، سودای خام پختن، سورمه به چشم کور کشیدن نمک به دریا ریختن، شمع دربرابرکور نهادن، گوش خربودن، مشک به ختن بردن، زیره به کرمان بردن، بچه‌ی بط را شنا آموختن، باد درقفس کردن، آفتاب به غربال پوشاندن، روغن به ریگ ریختن، کلوخ خشک درآب جستن، آفتاب به گِل اندودن، از رود خشک ماهی گرفتن، نی لبک برای کرنواختن، طبل درنهان کوفتن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116595222053799255?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116595222053799255/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116595222053799255&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116595222053799255'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116595222053799255'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/12/blog-post_18.html' title='بیهوده،بیهوده،بیهوده'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116603836737349392</id><published>2006-12-13T11:27:00.000-08:00</published><updated>2006-12-13T11:32:47.393-08:00</updated><title type='text'>تلخی ِ واقعیت ِ تحمیلی و شیرینی ِ تخیل ِ آزاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/99433/Human%20Rights%20Day-2.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/255648/Human%20Rights%20Day-2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#33ff33;"&gt;به بهانه ی بزرگ داشت روزجهانی حقوق بشر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آدمیانی که از زندگی ِواقعی ِتحمیلی ِسرا پادروغ و تزویرخسته و سرانجام به ستوه می آیند دلشان میخواهد درگوشه ی دنج شبهایشان دمی را با تخیل سرکنند. چنین آدمیانی هیچوقت چنان دنیای واقعی راجدی نمیگیرند، راهبران و راه اندازان آنرامسخره میکنند. چون فکرمیکنند دنیای دیگری هم هست که درتعارض با دنیای است که به آنها تحمیل شده است. آنان مَلمَل ِطرح ِچنین دنیای رنگینی را که بازمزمه های چشمه ی جوشان عشق به خواب میرود و باصدای بال ِکبوتران ِصُلح جو برمی خیزد درحُباب ِروشن ِتنهائی شان با رشته های نازک ِخیال می بافند. ازچنین خیالبافی هائی است که درسایه ی همدلی ها مستحکم ترین میثاق نامه ها ازمیان ِآدمیان سربرمی آورد و میرود تا این خیال بازی ها را تحقق ببخشد. یکی ازاین عهدنامه ها اعلامیه ی جهانی حقوق بشراست که به گواهی تاریخ کورش کبیر پدر و بنیان سازِآن است. به این بهانه و بازبانی ساده و باقلبی سرشار از عشق ودوستی نسبت به بشر دوستان ونفرت و بی زاری ازخشونت و خونریزی، تجاوز و زورگوئی و قلدری ناقضین ِحقوق بشرِبشرستیزان، روزجهانی حقوق بشررا به همه ی انسان دوستان دهکده ی کوچک جهانی تبریک میگویم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116603836737349392?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116603836737349392/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116603836737349392&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116603836737349392'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116603836737349392'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/12/blog-post_116603836737349392.html' title='تلخی ِ واقعیت ِ تحمیلی و شیرینی ِ تخیل ِ آزاد'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116541784328669360</id><published>2006-12-06T06:54:00.000-08:00</published><updated>2006-12-06T07:10:44.173-08:00</updated><title type='text'>زمزمه شوریده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بلبل باچهچهه‌ی پُرشادی و طربش به هنگامه‌ی بهار وهمنشینی واُنسش با گل وزمزمه‌ی شورانگیزش درورطه‌ی مرگ ِگل به موسم خزان از دیرباز به زندگی مردم راه یافته به مَثل درآمده تجلیل شده الهامبخش شاعران بوده، در ادبیات منعکس شده، به قفس درآمده ودر اسیری به صبوری شهره شده.&lt;br /&gt;نوای بی‌همتای این مرغ عاشق جذبه و لطف خاصی دارد بسی شاعرانه و لطیف است. ازملال وحُزن ِپُرابهام درون حکایت میکند.گاه باناله‌ای موثر و وقاری پوشیده ازحجب و حیا اندرز صبر و دلداری و عشق میدهد. نغمه‌ها و زمزمه‌های روحبخشش برای ابراز نهفته‌ترین احساسات پیچیده‌ی آدمی چون عشق، محبت، عاطفه، ترحم و اشتیاق بسیارمناسب است. ترنُم‌ها طبیعی وغمگساری آن جان سوز و جانگدازاست.&lt;br /&gt;آوای بلبل نمونه‌ی کاملی است از احساسات و اخلاق و روحیه‌ی ملی اسلاف ما، گوئی نمادی است که روح عارفانه‌ی به اسارت تازی درآمده‌ی ِایرانی را به خوبی مجسم میکند که در گرد و خاک ِسُم سُتوران و چکاچاک شمشیرِ بی‌خردان، ازحلقوم ِحقیقت خواهی ِبه خنجرِ جهل سپرده، حق ِحیات طلب می‌کند.&lt;br /&gt;به هر روی ارتباط بین بلبل و زبان پهلوی در ادبیات ایران انعکاس چشم گیری دارد تا آنجا که:&lt;br /&gt;***فردوسی فرماید:&lt;br /&gt;که داند که بلبل چه گوید همی / به زیرگل اندر، چه مویدهمی؟&lt;br /&gt;نگه کن سحرگاه تا بشنوی / زبلبل سخن گفتن پهلوی&lt;br /&gt;***خیام فرماید:&lt;br /&gt;روزی است خوش وهوا نه سرد است و نه گرم / اَبر، از رخ گلزارهمی شوید گرد&lt;br /&gt;بلبل به زبان پهلوی با گل زرد / فریاد کند که می همی باید خَورد&lt;br /&gt;***حافظ فرماید:&lt;br /&gt;بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی / میخواند دوش درس مقامات معنوی&lt;br /&gt;این نسبت از آن روی تصور یافته که نوحه، شیون، مویه، فغان و ناله و زاری، سرود، نوا، آهنگ، بانگ ونغمه‌های خوش و دلنشین بلبل را به شیوه‌ای می‌دانستند که روحانیون زرتشتی کتاب زند را به لفظ و لهجه و زبان پهلوی به هنگام دعا، نیایش، ذکر وَ وِرد و َنماز به صورت پچپچه وصرفا ًبا تولید اصوات نامفهوم با جنبانیدن لب‌ها ازحفظ می‌خواندند. باز گویا به همین سبب مرغ خوش آوازی نظیر بلبل را زندباف لقب کرده اند. گذشته ازآهنگ دلنشین نغمه‌ی بلبل چه بسا ابهام و ایهام آن نیز در این شباهت یابی موثربوده است و شاید همین نامفهوم بودن و قرابت در طرز خواندن موجب شده است که کسانی خواندن پچپچه وارِکتاب زند به زبان پهلوی را "زمزمه ی شورید" بنامند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116541784328669360?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116541784328669360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116541784328669360&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116541784328669360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116541784328669360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='زمزمه شوریده'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116448357878076094</id><published>2006-11-25T11:34:00.000-08:00</published><updated>2006-11-26T03:01:10.310-08:00</updated><title type='text'>سرداب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/497580/Sardab.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/685872/Sardab.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; که داندکه بلبل چه گوید همی&lt;br /&gt;به زیرگل اندر،چه مویدهمی؟&lt;br /&gt;نگه کن سحرگاه تابشنوی&lt;br /&gt;زبلبل سخن گفتن پهلوی&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;(حکیم فردوسی طوسی)&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دربخش ِناپیدا وغیرقابل ِدسترس ِوجودم در کتاب سِحرآمیزی که محتوایش ازاعماقِ ِاعمالِ نسل های گذشته گران بار است نقشه ایست که مرا گهگاه به موزه‌ای هدایت میکند، با ساختاری پیچیده تر از هزارتوی "دادالوس" مرکب از دالان‌ها، دهلیزها، پستوها، حجره‌ها، چاه‌ها، دخمه‌ها، گورها، کاه‌ریزها، مغاک‌ها، کوچه‌ها و پس کوچه‌های ِدل به تنهائی ِسکوت داده که درآنها دَیاری پَر نمی‌زند مامن شادی‌ها و خنده‌ها، بغض‌ها و گریه‌ها و رازهای سربه مُهرِمن، درخم ِواپسین دالانش سردابی است، حاصل رنج ِیادگیری و ظرافت و لطافت اندیشه‌های بی‌گناه جوانی، ازچهارپله که پائین بروی در کف پنج ضلعیش حوضچه ایست مدور با فواره، محاط به سَکوئی هم سطح اولین پله ا ز بالا با شش طاق نما به دور، در عمق سَکو، تندیس شش الهه به هر طاق‌نما، دیواره اما می‌رود تا سقف گنبدی- که دریچه‌اش باز می‌شود به آسمان آبی، من ایستاده‌ام به فرش و نظر می‌کنم به عرش– الهه‌های سکوت، انزوا، تفکر،حزن، شرم و احساسات ایستاده‌اند درمقابلم، من اینجا بدون ترس و هراس گوش دل می‌سپارم به زمزمه‌ی رودِ اندیشه ها و پچپچه‌های چشمه‌ی جوشان ذهنم که بر بستری از یاقوت و زمرد و فیروزه نرمک نرمک خویشتن می‌کشند به سینه‌ی فراخ دشتهای گشاده دست ِبی انتها، این تنها گریزگاه باقی مانده ازآن شهرسوخته ونفرین شده‌ای است که درعام الحُزن، پتیارگان خاکش به توبره می‌کشند.بی‌هوده نیست که الهه‌ی رنج دربان این سرداب مرا پیوسته به خود می‌خواند تا سنگ صبورم باشد در تحمل تنهائی و تاریکی بی‌انتهای این شبهای ظلمانی. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116448357878076094?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116448357878076094/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116448357878076094&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116448357878076094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116448357878076094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/11/blog-post_25.html' title='سرداب'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116411941759044401</id><published>2006-11-21T06:26:00.000-08:00</published><updated>2006-11-21T06:36:53.193-08:00</updated><title type='text'>شوخی ِ کلاغ</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/250081/crow8.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/320/571526/crow8.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/x/blogger/5700/3558/1600/232813/crow2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; شاعرسردرگریبان وبا دلی اندوهبار از زیردرخت ِتناورِشوکرانی میگذشت که برفی انبوه ازشب ِپیش برشاخه‌های آن نشسته بود. کلاغی برآن درخت، بابرهم زدن ِِبالهایش غبارِبرف را به سَراو پاشید. شاعرعمل ِکلاغ را نسبت به خویش شوخی تلقی کرد و لب به خنده گشود و لحظه‌ای بعد پرواز کلاغ را درآسمان ِابرآلود نظاره میکرد..... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116411941759044401?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116411941759044401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116411941759044401&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116411941759044401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116411941759044401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/11/blog-post_21.html' title='شوخی ِ کلاغ'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116347982855782541</id><published>2006-11-13T20:45:00.000-08:00</published><updated>2006-11-13T20:57:09.616-08:00</updated><title type='text'>انگور</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/angoor.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/angoor.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ccff;"&gt;رفتم تا میز،&lt;br /&gt;تا مزه‌ی ماست، تا طراوت سبزی&lt;br /&gt;آنجا نان بود و استکان ِ تجرع :&lt;br /&gt;حنجره می‌سوخت درصراحت ودکا!!!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="font-size:85%;color:#33ccff;"&gt;(سهراب سپهری)&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;دراساطیرِایران، همچنانکه "زرتشت" بادادن ِاناری به اسفندیار وی ‌را "روئین تن" می‌کند و با بوی گل ِ سحرآمیزی به جاماسب دانائی و بینائی را ارزانی می‌دارد و با جرعه‌ای شیر"پشوتن" را زندگی جاویدان می‌بخشد، هم او، چشمان ِگشتاسب را با ساغری مملو از شرابی گلگون به روی جهان دیگرمی‌گشاید. در نخستین "سزارین" تاریخ به دستورسیمرغ باشرابی کهنه مادر ِ رستم، مدهوش گشته فرصت میآبند پهلویش را شکافته تا قهرمان پابه جهان نهد. و شگفتا که شراب ِحیات بخش، مرگ آفرین می‌شود و درتراژدی سهمگین رستم واسفندیار در خود چوب گز می‌پرورد تا بر چشم ِشاهزاده نشسته فجایعی را به وجود بیاورد که زمین و آسمان از پس ِآن خون بگرید!!! آیااین تعارض، همان تعارض کهنه ونو، پیری و جوانی، اراده و سرنوشت، آزادی واسارت و سرانجام مرگ و زندگی نیست که هردم آدمی را در چهارراه تعلیق وتردید بر سفره‌ی چرمین می‌نشاند و گردن نزده ازامروزبه فردامی‌کشد تا سرانجام خماری یامستی برگزیند؟؟؟&lt;br /&gt;نه بیهوده نیست باید در پیچ و تاب پرکرشمه‌ی تاک، درپنجه‌های گشوده برگها و درخشش خوشه‌های انگور و شاخه‌هائی که هر یک دستی را می‌مانند مهربان در جستجوی شانه‌ای، و بخصوص اشکی که فرو می‌ریزد آرام آرام از چشم ِبازِ بُریدگیهایش افسونی نهفته باشد افسونی که در یک رویای قدیمی در روح ِآدمی تجلی پیدا کرده و با سرشت ِوی پیوندی ناگسستنی یافته و سرانجام در غبارِ زمان فراموش شده. اگر اینگونه نیست پس چگونه است که یونانیان به هنگامه‌ی جشنی که برای خدای شراب برپا می‌داشتند موجودی چون بُز را که جونده‌ی شاخ و برگ تاک بود در آستانه‌ی عبادتگاهش قربانی می‌کردند؟ چگونه است که مسیحیان شراب راروح وخون مسیح میدانند؟؟؟ مگر در روایات نیست که آدم وحوانخستین چیزی را که دربهشت خوردند انگور بود که بدانها عیش ونشاط بخشید و آخرین چیز گندم بودکه دَرِغم وغصه ورنج به رویشان گشود؟؟؟ آیا در خُم به خواب ِ ناز خفتن و آن جوشش وغلیان بی دود و آتش، و سکوت و آئینه سانی، که در آن می‌شود عکس رخ یار دید و خاصیت مستی بخش آن نیست که در باور ما آن را پیوسته مورد ایهام شاعرانه و عارفانه قرارداده و به قول بزرگی از"خمرِ بهشت" تا "باده‌ی مست "هر کس هر تعبیری خواسته از آن کرده و در عین آنکه "ام‌الخبائث" خوانده شده عالی‌ترین تجلی‌های روح انسانی را نیز درجام پرتوافکن ساخته؟؟ هم معشوق بوده است (دختررز) و هم مادر (مادرمی) هم وسیله‌ی وصول انسان به عالم بالا و هم راهنمای او به دوزخ؟؟؟ آیا اینهمه تعارض وابهام که در این عجیب اعجاب انگیزدیده میشود در افسانه‌هائی که در مورد منشا پیدایش انگور و شراب ساخته شده منعکس نیست؟؟؟ به باور من تاریخ ممکن است به دلایلی دروغ بگوید ولی زلال برکه‌ی آرام افسانه هاست که چون آئینه‌ای بی خش وغش میتواند اندکی از حقیقت آدمی رامنعکس کند!!! بنابراین نظربه اینکه مایه‌ی تمامی افسانه‌هائی که دراین مورد وجود دارد هَمبَر می‌باشند به بازسازی وبازنویسی یکی از آنهامی‌پردازیم:&lt;br /&gt;"در نوروزنامه آمده است که نخستین بار در هرات، در زمان پادشاهی شمیران، از تبار جمشید، انگور را یافتند و هیچکس جرات نداشت آن‌را بچشد، به سبب آنکه "نباید زهر باشد و هلاک شوند" و پس از آنکه آن را در خم ریختند و شراب شد، باز کسی جرات خوردنش رانیافت، زیرا می‌گفتند: "ندانیم زهراست یاپازهر" آنگاه برای امتحان به دستور خرمندان ، دومرد خونی اززندان بیرون آوردند و در جلسه‌ای به یکی انگور و در جلسه‌ی دیگر به دُیُمی شراب خوراندند خورانیدنی!!!"&lt;br /&gt;_ چون قاتل رابیاوردندی همهمه وپچپچه درحضاردرگرفت!!!&lt;br /&gt;اورابه میان آنسان بنشاندندی که همگان توانستندی ویرادیدندی بیچاره می‌گریست نه تنها بدان که وی‌را زنی جوان بود و دوکودک که از"پتیاره مرگ " بی‌چاره‌تر وسهمگین‌تر نباشد. چاکران، سبدی انگورِ "خایه غلامی" وی‌را برابر نهادندی و امر به خوردن کردندی.دست لرزان خوشه بگرفتی و نخستین دانه که به دهان نهادی طعم و مزه‌ی آن دُرِ شاهوارِ بهشتی چنانش شاد گردانیدی و به وجد آوردی که ترس ازمرگ جانسوز فراموشش گشتی وی‌را می‌بدیدنی که با دو دست از آن طبق خوشه خوشه برگرفتی و تناول کردی، آنسان که به طرفه‌العینی درطبق چیزی باقی نماندی.زان پس آب خواستی نوشیدی و به خنده در آمدی بدان نهیج که از خنده‌ی وی حضاربه خنده درآمدی و بدینسان ازمرگ نجات یافتی .&lt;br /&gt;_چون خونی به میانه حضار بنشستی وهمهمه و پچپچه در حضار در گرفتی.وی را ترس چنان غالب آمدی که رعشه سراپایش بگرفتی نه زین سبب که جوان بود و ناکام و مادری پیر که از"پتیاره مرگ" بی‌چاره تر و سهمگین ترنباشد . نخستین ساقی ِگیتی با سبوئی شراب ِارغوانی وساغری درکنا روی می‌بنشستی و نخستین پیاله‌ی می را به دست لرزان وی بدادی.وی رامی‌بدیدندی که از گریه به خنده نشستی و با هر پیاله از شادی و شنگولی به سر مستی رسیدی و از نیمه مستی به مستی رفتی و حالتی بر وی برفتی که در جمع به دست افشانی می‌بپرداختی و شعر به آواز بخواندی و لزوم آزادی خویش بی‌ پروا بگفتی واز آخرین پیاله از دروازه‌ی مستی برون می‌برفتی تا به سیاه مستی رسیدی وجان به سلامت بردی!!!&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116347982855782541?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116347982855782541/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116347982855782541&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116347982855782541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116347982855782541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/11/blog-post_13.html' title='انگور'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116284518740197360</id><published>2006-11-06T12:29:00.000-08:00</published><updated>2006-11-06T12:33:07.410-08:00</updated><title type='text'>زاویه‌ی دید وغنای هنر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/PIC077.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/PIC077.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;شایدگزاره‌ی "هرکسی ازظن ِخود شد یارمن" بتواند حقیقتِ وجودی و گوناگونی ِتاویل و تفسیر را در "تاثیریک اثرهنری برمخاطبین" بخوبی بیان کند و هم او به آشکارسازی ِاین مهم پای بفشارد که هرچه اثرِهنری قوی‌تر وغنی تر و هنرمندانه ترباشد به همان اندازه حجم ِحرف و حدیث و تعبیر در مورد آن انبوه تر خواهد بود.شگفت انگیز هم هست که گاهی درخم چَرخِشگاه ِتفسیرِ یک کار هنری -اثرِهنری دیگری خلق میشود که نه تنها چیزی ازخود اثر کم ندارد، بلکه یک سروگردن هم ازآن بلندتر است.بیهوده نبوده و نیست که ازدرخت تناورِ هنر پاجوشی سر برآورده است که میرود تا با آن درسلیه گستری هَمبَر شود. امروزه این پاجوش نمادِ عِلمی است که به آن نقد نویسی بر آثار هنری نام داده‌اند.همین علم ِنوپاست که زیرِ تیغ ِتیزِ نقدِ صوری، اجتماعی، روانشناختی، تاریخی، زیبائی شناسی واسطوره‌ای وغیره آنچنان به تشریح ِاثر ِهنری می‌پردازد که با گشایش ِتمامی تار و پود آن نه تنها زوایای تاریک و ناشناخته‌ی اثر را روشن میکند بلکه قادر است به ناخودآگاه ِهنرمند دست یافته از رازهائی پرده بردارد که خودِ هنرمند هم به آنها بی توجه بوده است.باری!!! یک نگاه ساده به تابلوی فوق که یک اثر هنری عهدباستان را نشان میدهدحداقل ازسه زاویه ی دید مختلف سه تعبیر متفاوت را سبب میشود.&lt;br /&gt;_یک بیننده‌ی معمولی تحت ِتاثیر آن، اظهار میداردکه هنرمند برای ایجاد نشاط خاطر در ما، سه میمون را درحال ِانجام ِاعمال ِمُضحِکی نشان داده که این روزها نمونه‌ی آن حرکات را حتی در افرادی مبینیم که مدعی ِاداره‌ی امورِ جهانند!&lt;br /&gt;_یک طرفدار آزادی و دموکراسی با دیدن ِآن می‌گوید که هنرمند در این تابلو به شرح ِاسفبار آزادی در یک کشورِ دیکتاتوری پرداخته که نبینید، نگوئید ونشنوید را اساس ِاداره‌ی امورقرارداده.&lt;br /&gt;_یک بودائی به محض دیدن آن در مقابلش سر فرو آورده ومی‌گوید: "تابلوفوق اشاره به یک دستور اخلاقی آئین بودائی دارد که اظهارمی‌دارد:بدنگوئید، بد نشنوید و بد نبینید، چه یکی ازمیمونها دهان ودیگری گوش‌ها وسومی چشم‌های خود را با دست گرفته‌اند!!!&lt;br /&gt;شماازچه زاویه ای به آن نگاه میکنید؟؟؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116284518740197360?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116284518740197360/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116284518740197360&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116284518740197360'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116284518740197360'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/11/blog-post_06.html' title='زاویه‌ی دید وغنای هنر'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116250687847481850</id><published>2006-11-02T14:26:00.000-08:00</published><updated>2006-11-02T14:34:38.700-08:00</updated><title type='text'>روی سخنم باچه کسانی است؟؟؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ازآنجا که هرجامعه‌ی سازمان یافته‌ای با اِصرار"فردیت " انسانها را به بهانه‌های گوناگون مُصادره می‌کند و می‌کوشد بهشت ِ رنگارنگ و دلپذیر هستی را به جهنم ِهمانندی‌های مشمئز کننده تبدیل کند.تنهاراه گریزی که میتواند فردیت، این گوهر ِِتابناک، خلاق و آزادی بخش را به شخص برگرداند هنر و ادبیات است. هیچگاه ودرهیچ زمانی برای هیچ مرد ِقلمی سودبخش نخواهدبود فکر کند که اکثر مردم و خودِ او یکی هستند.به قول ِ"کمینز" پیوسته وجه مشترک ما با بیشتر آدمک‌ها،آدم نماها و حتی آدم‌ها از جذرِ منهای یک هم کمتراست "اکثرمردم درهمه جای دنیا سر در آخورِمُتعفن ِخواهش‌های لزج و آرزوهای کوتاه واندیشه‌های تباه دارند، برطبل ِبی‌عاری میزنند و همرنگ ِجماعت شدن را فضیلت می‌شمارند و نان را به نرخ روز سَق می‌زنند .به همین دلیل به هم مظنونند از یکدیگر می‌ترسند و خواه ناخواه!!! سرانجام ازپس کینه ورزی‌های غیر قابل ِتحمل به دشمنی نسبت به یکدیگر روی می‌آورند، یکدیگر را شکنجه می‌کنند و در نتیجه به هر جانوری بجز انسان شباهت پیدا میکنند.باری!!! این سیاپیسه‌های شب‌های تنهائی را برای کسانی می‌نویسم که چون خودم نه تنها از هنر عشق ورزیدن برخوردارند و قرار دارند خوی خوش ِکودکی را همچون گوهر ِگرانبها و بی‌همتائی در کولبار خود تا آخرین کاروانسرا به دوش بکشند بلکه این شایستگی بی بدیل رادارندکه چون ققنوس دائماً بمیرند و دوباره از خاکسترخویش سر بر کشیده تولدی دیگر یابند.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116250687847481850?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116250687847481850/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116250687847481850&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116250687847481850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116250687847481850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='روی سخنم باچه کسانی است؟؟؟'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116189702957859836</id><published>2006-10-26T14:07:00.000-07:00</published><updated>2006-10-26T14:13:01.846-07:00</updated><title type='text'>ایریس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/the_godess_of_rainbow10.8.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/400/the_godess_of_rainbow10.2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در اساطیر ِِیونان، ایریس خدا بانوئک ِرنگین کمان است و اگر چه در باورِ یونانی، درجمع ِخدایان، بامعیارهای"نیک وبد" آنچنان که بایدعاملِ کارهای سود مند نیست ولی به لحاظ زیبائی، درصف مه رویان آسمانی مقام ِوالائی دارد و فراسوی "نیک وبد" چون هرپدیده‌ی دیگری درتکمیل ِکائنات و گردش آن- جزئی از اجزای جدا ناشدنی کل ِبه هم پیوسته‌ای را تشکیل میدهد که گوئی در فقدان ِآن، پازل ِهستی معیوب وکژوکوژ است- به باور ما اما رنگین کمانی که به دنبال ِقهقهه‌ی تندر و خدنگ ِبی امان ِآذرخش وباران و طوفان از افق سر بر میکشد صرفنظر از زیبائی ِبار ِرنگین وخیال انگیزی که به دوش میکشد پایان ِیک دوره‌ی سختی ونوید ِِآرامش است ،تا بدانجا که اگر باورِ آدمیان ِسرزمین های مختلف را در مورد ِآن جمع آوری کنیم توده‌ی حجیمی را تشکیل خواهد داد، کمتر کسی را میابی که در غُلغُله‌ی زندگی، هر اندازه کوتاه هم که شده محسور ِاین پدیده ی دل انگیز نشده باشد ولی باور ِمن از رنگین کمان ،همان باور شاعرانه‌ای خواهد بود که در نوجوانی از دختری کولی شنیدم که گفت:"هر کس از زیر رنگین کمان بگذرد آرزوهایش برآورده خواهد شد!!! "شعله‌ی این باوربه خصوص در دنیائی ازاعماق وجودم زبانه میکشد که نه تنها هنوز کوهی عظیم ازمعمولی ترین آرزوهای برآورده نشده در مقابل آدمیان تلنبار باقی مانده است!!! بلکه به قول "ویستن هیواودن":"همسایه‌ی ریاکارت رابایستی باقلب ریاکارت دوست بداری!!!" و شاهدباشی که چگونه عده‌ای درهنرآزردن وتباه کردن دیگران به آن درجه از بی باکی ،چیره دستی وچابکی رسیده‌اند که گوی سبقت از اجداد وحشی غارنشین خویش ربوده اند !!! غم انگیز نیست با توجه به اینکه "تمامی افراد بشر آزاد و با منزلت و حقوق برابر به دنیا می‌آیند و همه از موهبت عقل و وجدان برخوردارند این گزاره‌ی کوچک که باید نسبت به هم با روحیه‌ای برادرانه رفتار کنند "آرزوئی است تحقق نایافته؟؟؟ باری!!! سینه هاپرازلحظه‌های اندوه است وشاید این نشانه‌ی روح بی قرارآدمیانی است که پیکرهای بی توش وتوانشان زیربارکهنگی وتکرارها زخمی، خسته وازنفس افتاده ، اُفتان وخیزان درجستجوی یافتن راهی برای درپیش گرفتن وپنجره‌ای هراندازه کوچک برای دیدن افق های دوردست هستند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116189702957859836?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116189702957859836/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116189702957859836&amp;isPopup=true' title='6 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116189702957859836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116189702957859836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/10/blog-post_26.html' title='ایریس'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116118297298739793</id><published>2006-10-18T07:19:00.000-07:00</published><updated>2006-10-19T01:01:18.586-07:00</updated><title type='text'>باران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffffff;"&gt;به مناسب نخستین باران پائیزی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/rain-fall.1.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/rain-fall.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ...درپی ِقهقهه‌ی ناگهانی ِتندر و خدنگِ بی امان ِآذرخش، باران ِابر ِگرانبار، &lt;/span&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مثل ِدُم ِاسب برسطح ِبَراق ِآبِ چشمه فرو میریخت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گوئی پنجه‌های باد، کلاف ِگیسوی ِلطیفِ ابریشمی و پریشان ِخدابانوی باران را در آبِ زلال و بی منتِ چشمه میشُست! باران ِبغض ِکهنه و فروخورده‌ی عالم ِدلگیراز یقه‌ی جرخورده‌ی پیراهن ِابری آسمان فرو میریخت...&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffffff;"&gt;" برگرفته ازداستانک منشوراشک"&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116118297298739793?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116118297298739793/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116118297298739793&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116118297298739793'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116118297298739793'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/10/blog-post_18.html' title='باران'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116059793774951238</id><published>2006-10-11T13:12:00.000-07:00</published><updated>2006-10-11T13:22:48.096-07:00</updated><title type='text'>افسانه‌ی سیزیف</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درافسانه‌های یونان، آزادی درانحصارِخدایان است وآدمیان تشنه‌ی آزادی را راهی جزاین باقی نمی‌ماند که برای کسب ِآن با خدایان درآویزند و شگفتا که تاوان ِ در آویختگان را درتاوانگاه زمین، عقوبتی سخت جانفرسای مقرر کرده اند.&lt;br /&gt;سیزیف، دلاورترین پهلوان ِخِرد وَرز و سَرور و سالارِ مردم ِسرزمین کورینت است.هم او از پس ِبُلهَوسی‌های خدای خدایان جهت آبیاری مزارع ِخویش ازآسمان روی برگرفته وچشم ِتمنا به کرم و کرامت"خدای رود" بسته است.او میداند که خدای خدایان "اژینا"دخترک ِزیبای" خدای رود" را ربوده است. هنگامیکه " خدای رود" علیرغم ِاندوه ِجانکاه ِفقدان ِدخترش به آبیاری زمین‌های سیزیف میپردازد، پهلوان به تلافی، پرده ازرازِخدایان برمیدارد. " خدای رود" با خشم وخروش رودهای همه‌ی عالم را به طغیان وا میدارد.چون خبر به خدای خدایان میرسد بیدرنگ خدای مرگ را جهت ازمیان بردن سیزیف نز&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/sysiphus.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/sysiphus.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;د وی می‌فرستد.پهلوان به نیروی بدن و دانائی خویش مرگ را فرو کوفته به زنجیرمی کشد و به همسر خویش میگوید اگر زین پس به هر دلیلی من مُردم جنازه مرا عریان در میدان شهر رها کن! چیزی نمیگذرد که خدایان به کمک خدای جنگ ایزد مرگ را از اسارت نجات داده، سیزیف را درجهان سایه‌ها به "هادس" میسپارد. پهلوان ِکورینت به عذر اینکه زنش جنازه‌ی وی راعریان درمیدان رها کرده و لایق ِمجازات است هادس رامیفریبد و خدای سایه‌ها به شرط اینکه وی به محض ِمجازات ِهمسرش به جهان سایه‌ها مراجعت کند به سیزیف اجازه میدهد که به زمین برگردد.دلاورِکورینت چون پا به زمین می‌گذارد،تبسم ِزمین وکوه و دشت و جنگل، شکوه ِابر،باران و برف و رنگین کمان، قهقهه‌ی رود و دریا و گرمای مهرآمیز و روحنواز و فرحبخش آفتاب و زلال خوشگوار آب ِچشمه، انحنای پر کرشمه‌ی افق ،فراخی آسمان، شب، ماه و ستارگان، جنبش و نفس ِخوش بوی نسیم، افسار گسیختگی بادِ سرکش، خوراکی‌ها و بستر ِنرم و آغوش ِگرم همسرش چیزهائی نیستند که او توان آنرا داشته باشد که دست و دل از آنها بشوید و به جهان سایه ها برگردد. این بار اما خدای مرگ بر او میتازد و به ضرب ِعصای جور و تیپای جبراو را به دنیای مردگان میبرد و زین پس مجازات او این است که پیوسته سنگ ِبزرگ ِسنگینی را از شیب تند کوهی تا قله‌ی آن بغلتاند و آنجا به حکم سرنوشتی محتوم سنگ از دستش رها شود و او بار دیگر مجبور باشد آن را به جانب بالا بغلتاند و برای همیشه این کار را تکرار کند. این عمل ِبیهوده و نومید کننده و یکنواخت و مکرر را میتوان تلخ‌ترین و دهشتناک‌ترین شکنجه ها تلقی کرد.آن چه را سیزیف به گناه ِعشق، راستگوئی، تمرد از حکم ِخدایان ِبوالهوس، فاش ِتبه کاری خدایان و دلبستگی به شیرینی‌های زندگی مجبور است تحمل کند نه تنها سرنوشت محتوم و خلاصه‌ی زندگی انسان میدانند بلکه طرح آن سوال همیشگی آدمی است که: "آیازندگی ارزش زیستن دارد؟؟؟" از آنجا که زندگی بازی‌های بیهوده درباره‌ی تیره روزی‌های بزرگ است و ما میخواهیم بدانیم: چه جنایتی مرتکب شده ایم؟؟؟ چرا محکومیم؟؟؟ وبه فرمان چه کسی محکومیم؟؟؟ بدون تردید جواب این سوال زیر ِروشنائی مرگبار ِسرنوشت، ازدل ِاین باور سر بر می آورد که این افسانه‌ی غم انگیز از آنجا که گویای هر آن چیزی است که به بشرِآگاه میگذرد، شکوهمند است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116059793774951238?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116059793774951238/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116059793774951238&amp;isPopup=true' title='5 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116059793774951238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116059793774951238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/10/blog-post_11.html' title='افسانه‌ی سیزیف'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-116003985873395322</id><published>2006-10-05T02:09:00.000-07:00</published><updated>2006-10-06T23:48:19.810-07:00</updated><title type='text'>رنج ِمحتوم  ِهستی درساغرخونین هنر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگرروح تابناک ولی نا آرام ونگوگ را دو اسب تیزتک و سرکش نبوغ و جنون درکالبدی زمخت و بدقواره ازکوره راههای سنگلاخ فقر و تنهائی و تنگدستی درخمول وخفا به بیابانهای اندوه و مشقت به دنبال خویش میکشیدند. جان گرامی میکلانژرا اسب راهوارنبوغ و یابوی چلاق بی ارادگی، ترس وتردید درجسمی فرتوت و دلقک وارازبیراهه‌های پرمصیبت محنت وملال زیرچماق جهل کلیسا به سرزمین‌های بیکران حزن ورنجی مداوم وخانمان برانداز راهبرمیشدند.&lt;br /&gt;اگرونگوگ درسایه‌ی نبوغ هنری باخلق شاهکارهای بی همتا دوام خویش رابرجریده‌ی عالم ثبت کرد هم او با جنونی بهت برانگیزپرچم تسلیم ناپذیرطغیان وعصیان را تا نفی جان خویش برافراشت. ومیکلانژاگرچه بابهره گیری ازنبوغ هنری خویش آثاری ازخود به جا گذاشت که ستاره واربرای همیشه درآسمان هنرخواهند درخشید ولی بزدلانه زیرضربات عصای جورپاپ جاهل وخودخواه به زانودرآمدوبه چکمه بوسی نشست.&lt;br /&gt;آدمی راه گریزی ندارد. رنج پایانی ندارد. رنجی که بی تردید از درون تناقضات وجود آدمی سربرمیکشد. تناقضاتی که وجهی ازهریک شادی و وجه دیگرموجب رنج میگردد.&lt;br /&gt;رنج وشادی دو خدابانوی ستوده ومقدسند که جهان رامیزایند، میپرورند ومیپردازند واندیشه‌های بزرگ راشوروهیجان می بخشند.&lt;br /&gt;شگفتا که ایده آلیسم بزدل و مکارپیوسته میکوشد که انظار را ازدیدن فلاکتهای زندگی وناتوانائیهای روح آدمی منحرف کند. ساحت مقدس زندگی فاقد قهرمانهای بی عیب ونقص است. هم ازاین روست که باید یک نفس وبی امان این حقیقت را به آدمک‌هائی که حساسیت فراوان دربرابرالقائات گمراه کننده سخنان خررنگ کن دارند گوشزد کرد که: "تنها ترسوها قهرمانهای دروغین میسازند."&lt;br /&gt;به هرروی آنچه را ونگوگ نمیگوید ولی عمل میکند میکلانژبه زیبا ترین بیان ادبی هنری فلسفی مینویسد ولی عمل نمیکند که "اگرجایزمیبود که انسان خودراازقید حیات وارهاند کاملا ً عادلانه بود که این حق بی چون وچرابه کسی تعلق گیرد که سرشارازعشق وایمان وصلاحیت زندگی است ولی به دلیلی باید بدبخت وبرده وارزندگی کند!!!"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-116003985873395322?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/116003985873395322/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=116003985873395322&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116003985873395322'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/116003985873395322'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='رنج ِمحتوم  ِهستی درساغرخونین هنر'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115939052564265572</id><published>2006-09-27T13:50:00.000-07:00</published><updated>2006-09-27T13:55:25.656-07:00</updated><title type='text'>گل حسرت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/hasrat-cyrus.0.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/hasrat-cyrus.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; کلمه" حسرت" ازچه زمانی به زندگی من راه یافت؟ نمیدانم. ولی این را میدانم که از دیر باز این کلمه با رشته‌ای نا مریی به عمق جانم گره خورده بود. قطعاً بار معنایی آن از"افسوس خوردن" که در مدرسه بما یاد میدادند فراتر میرفت."افسوس خوردن" عادی ترین حالت پذیرفته‌ی زندگی بود. بطوری که گسترشش در پهنه‌ی وجودی ما جایی برای تعجب باقی نمی‌گذاشت. از آموزه های عرفانی- تنها واکنش و تراوش جدی ذهن ایرانی -آموخته بودیم: که نباید غم خوشبختی دیگران را خورد- وتازه مگر دیگران خوشبخت بودند؟ ومگرمیتوان برای زندگی برنده‌ی نهایی تصور کرد؟-آنچه را هم که از گذشته داشتیم آنچنان چنگی به دل نمی‌زد که به خاطر از دست دادنش زانوی غم بغل کنیم- همه‌اش دندان کشیدن به جگر خسته بود بی هیچ شکایتی -نه موضوع این حرفها نبود-تنها آنچه احساس میشد درد جانکاهی بود که عمق جانمان را میگزید و شگفتا که از بازگفتش در هراس بودیم. شاید پیوند ناگسستنی ما وحسرت از راه تجربه‌های ژنی از جرثومه‌ی نسل‌های گذشته بما رسیده باشد. شاید این کلمه مثل هزاران کلمه‌ی دیگر با معنی دیگری بجز آنچه در زندگی معمولی متداول است به زندگی ما راه یافته-حس شده –به زندگی در آمده-قوام یافته ودر ته وجودمان رسوب کرده است.شاید حرف و حدیثش را باید مثل هزاران حرف و حدیث دیگر –یاد وخاطره- که محلی برای ثبت نمی یابند با خود به گور ببریم- شاید چنین پاره‌های ناشناخته‌ی هستی آدمی در یک تهی بی انتها در ژرفای عدم- چون غباری بر هم بنشینند-وشاید بشر روزی -بتواند آنها را بیابد وبازسازی کند-تا شاید بدین وسیله بتواند به ناشناخته‌های وجود آدمی پی برده – بستر رنجی را بیابد که بشراز آن گذشته است. هر چه هست بین این کلمه وکنه و نهفت پیوند آن با هستی ما باید رازی باشد. این کلمه همیشه بار سنگین وباشکوه یک غم ازلی را به دوش من گذاشته که به تنهایی توانسته‌ام با پیکری خسته وپایی مجروح سنگینی آن را در خار زار زندگی تاب آرم. میگویند : در دنیا هیچ چیز از روح یک جوان شانزده ساله شاعرانه تر ولطیف تر نیست-بامداد زندگی چون صبح بهار است –هنوز گردش طبیعت نتوانسته است صفا و آرامش آسمانی آن را بر هم زند واز زیبایی دلفریبش بکاهد. من شانزده ساله بودم – در دبیرستان به ما گیاه شناسی درس میدادند- آنجا بود که در راسته‌ی گیاهان تک لپه‌ای برای اولین بار نام "گل حسرت" را شنیدم. شادی و نشاط وجد وسرور کنجکاوی آن روز را هنوز از پس سالها از یاد نبرده ام- بعد از سالها جستجو رد پایی از گمشده‌ی خود را یافته بودم - حسرت نه-"گل حسرت"- که به رمز و راز- آن چه- مرا درگیر خود کرده بود می‌افزود. چیزی که بود در لای ولوی عکس‌هایی که از گیاهان هم تیره‌ی آن در کتابمان زده بودند – جای "گل حسرت"خالی بود. وقتی از دبیرمان پرسیدم: "چرا به آن "گل حسرت"میگویند ؟"اگر چه گفت: "نمیدانم"واز معدود کسانی بود که معنی و ارزش و کاربرد کلمه ی"نمیدانم" را میدانست –ولی از مکث ونگاهش که از پنجره گذشت ودر ژرفای ناپیدای افق‌های دور نشست – دانستم که ضخمه به تار موثری از تار های ساز وجودش زده‌ام. سالها بعد گیاه شناسی از درس های تخصصی ما بود که برنامه‌هایش نسبتا جدی اجرا میشد.در جزوه‌ی استاد پیشاپیش نام "گل حسرت"را یافته – نشانه گذاری کرده بودم- وتشنه ی روزی که درسمان به آنجا برسد- ورسید. فصل فصل برگریزان بود ودلم به حال برگهای تب خزان زده می‌سوخت ونور بی جان خورشید پاییزی وباد سردی که میوزید خبر از زمستان سرد وسیاهی میداد.استاد که گل حسرت را به زبان آورد –اگر چه زود از آن گذشت- ولی من توانستم در آن فاصله ی کوتاه- سنگینی سکوتی را احساس کنم که چون شبی قیرگون هستی آدمی را در نیمه راه زندگی در بر میگیرد. او نیز جواب سوال "چرا به آن "گل حسرت"میگویند ؟"را نگفت- ولی به اصرار من روزی از کلکسیون خصوصی گیاهانی که گردآوری کرده بود گل خشک شده‌ی صورتی رنگی را به من نشان داد وگفت: "پسر به این میگویند گل حسرت"، "در سال دو بار گل میدهد اوایل بهار و اواخر پاییز"&lt;br /&gt;"برو ودیگر حسرت "گل حسرت را نخور." او نمیدانست که من حسرت زده بودم- حسرت زده تر شدم. سالها گذشت-در ولایت ما زنانی هستند که اولین گیاهان خود روی خوراکی بهاره را میچینند و برای فروش به بازار می آورند. روزی روی سفره‌ی پهن وپر از گیاهان سبز پیرزنی دسته‌ای گل حسرت دیدم، مقابلش به زانو نشستم چون مومنی با دستها به نیاز گشوده در برابر قدیسه‌ای. گفتم:"مادر!این چه گلی است؟" گفت:"گل حسرت!" گفتم:"چرا به آن گل حسرت میگویند؟" گفت:" هی روله – گل حسرت عاشق گل سرخ بی، هی مگشت تا گل سرخنه پیا کنه. اول بهار وقتی میا گل سرخ همو در نیامه. ممیره، آخر پاییز هنی زنه ما ومیا ولی دیه گل سرخ رفته، سی ای وش مون ، گل حسرت".حالا هر بهار وقتی که گل سرخ هنوز به گل ننشسته- وپاییز وقتی گل سرخ تازه پژمرده – سر به بیابان میگذارم "گل حسرت" ی می یابم و ساعت ها کنارش می‌نشینم. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115939052564265572?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115939052564265572/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115939052564265572&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115939052564265572'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115939052564265572'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post_27.html' title='گل حسرت'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115927989150140969</id><published>2006-09-26T06:59:00.000-07:00</published><updated>2006-09-26T14:03:12.000-07:00</updated><title type='text'>الاغ بوریدان ودوگانه های کافکا</title><content type='html'>&lt;div align="justify"dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بوریدان ازعلمای اسکولاستیک در مسئله‌ی ترجیح ِبلا مُرَجَح، الاغی را مثال میزند که شدت گرسنگی و تشنگی او به یک اندازه است ودر فاصله‌ی مساوی از او یک سطل آب و مقداری جو قرار دارد، چون فاصله‌ی هر دو از او مساوی است وگرسنگی وتشنگی او به یک اندازه است، نخواهد توانست یکی را بردیگری ترجیح دهد و سراَنجام ازشدت گرسنگی و تشنگی خواهد مرد با استفاده از این مسئله میگویند ترجیح بلامرجح مُحال است .این تنها یکی ازحالت های کلاسیک وجواب فلسفی به سوال "ِکدام، این یا آن؟" است .توجه بیشتربه اشکال فراوان و متنوعی که درسرتاسر زندگی بشرامتداد میابد و وی را بر سر دوراهی مردد نگاه میدارد عمق تراژدی رابهتروبرترنشان میدهد. مثلا ًیک بررسی آماری در آثار کافکا نشان میدهد که عدد دو سی و سه باردررمان آمریکا، پنجاه و یک باردرمحاکمه و چهل وچهاربار در قصر تکرار میشود که بنا به تحلیل موشکافانه‌ی کافکا شناسان برجسته تکرار عدد دو میتواند نشانه‌ی بی تصمیمی و کشمکش درونی بین دوعامل درذهن کافکا باشد مانند کشمکش بین پذیرش زندگی عادی و وقف کردن زندگی خود به هنر یا کشمکش بین خود او و پدرش که درسرتاسرعمرش با آنها دست به گریبان بود.به هر روی همه‌ی اینها نشان دهنده‌ی حالت تردید وتعلیقی است که آدمی به گونه‌ای اجتناب نا پذیر بر سر دوراهی ا نتخاب با آن روبرو میشود فاجعه ازآنرو ادامه میابد که حتی با انتخاب قطعی یکی ازهر دوگانه، اگرچه مرحله‌ی پر دغدغه‌ای پایان میپذیرد مغاک ِمخوف ِ اگرها ومگرها در به روی آدمی میگشاید وماجرا تا آنجا کش میابدکه تاپایان عمر روزبه روزهرکس را ازخود دورتر و دورترمیکند.بیهوده نیست که گفته میشود: "هیچکس دورترازخودباخودنیست"&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115927989150140969?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115927989150140969/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115927989150140969&amp;isPopup=true' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115927989150140969'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115927989150140969'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post_26.html' title='الاغ بوریدان ودوگانه های کافکا'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115842513316314401</id><published>2006-09-16T09:30:00.000-07:00</published><updated>2006-09-19T06:09:04.300-07:00</updated><title type='text'>بهار عارفان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/untitled.0.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/untitled.0.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ازبین تمامی تعابیری که برای" پادشاه فصلها " پائیز،بکاربرده میشودبهارعارفان ازجذابیت خاصی برخورداراست، بی تردید برای تمام کسانی که قادرند جهانی رابه نک یک سوزن ببرند ودرعین حال درنک سوزن جهانی راببینند، دشوارنیست درحافظه ی هربرگ تب خزان زده ای که ازدرختی فرو می افتد پائیزی راتصورکنند.چه درهنگامه ی نگارستانی که بهارعارفان راه می اندازد نرمک نرمک تب سوزان تابستان طولانی تن خسته ی عالم دلگیررارهامیکند وقاصدک ها درجریان خنکای نسیم روحنوازی که ازراه میرسند باپروازحزن انگیزخود خبرازروزهائی میدهند که اگرچه غم انگیزندولی آفتاب فرح بخشی دارند، شاید بی دلیل نباشد که هرساله عزیزترین وخاطره انگیزترین میعادگاه یاران دبستانی ، این سپاه عظیم ومتنوع کاروتلاش وامیددر طیفی به گسترد گی رنگهای رنگین کمان، درنخستین روزاین فصل باشکوه گشایش میابد.ازآنجاکه طبیعت هر ازچندی کل ثروت لایزال خویش رادرطبق اخلاص درشکلهاورنگهای متفاوت ِفصول عرضه میکند بدون تردید مساوی کردن نامساوی هاویک رنگ خواستن آدمیان نه تنهابد ترین تعریف عدالت بلکه مشت به سندان کوفتن وکله ازسرخردبرداشتن است .در دنیای پرازجهل وجوروفقرو مسکنت وکشتارکنونی برای تمامی یاران دبستانی درسراسردنیااین آرزو همچنان باقی میماندکه:"هرکس بدون هیچگونه تمایزبه ویژه ازحیث نژاد،رنگ،جنس، زبان، دین و نظرسیاسی دردهکده ی کوچک جهانی حق دارد از یک زندگی شرافتمندانه ی بدون هول وهراس برخوردارباشد." پائیزهزاررنگ، پادشاه فصل ها وبهارعارفان برای همه ی یاران دبستانی مبارک باد************************************************************ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115842513316314401?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115842513316314401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115842513316314401&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115842513316314401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115842513316314401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post_16.html' title='بهار عارفان'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115821152846475093</id><published>2006-09-13T22:21:00.000-07:00</published><updated>2006-09-13T22:25:28.573-07:00</updated><title type='text'>فحش – معیاری برای سنجش احوال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/HEDAYAT[1].27.jpg"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/400/HEDAYAT%5B1%5D.16.jpg" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;آنچه در پی می آید بخشی ازیک مکالمه‌ی خصوصی است که عینا ً از کتاب "آشنائی با صادق هدایت" نشرمرکز، چاپ سال هزاروسیصدوهشتاد و سه انتخاب شده است:&lt;br /&gt;فرزانه_ شما گفتید که بی فحش آدم دق میکنه؟؟؟&lt;br /&gt;صادق هدایت_بله! همین جور هم هست اگر کتابهای فروید را سرسری نمیخواندی میدیدی که فحش یکی از اصول ایجاد تعادل در آدمیزاد است - اگر فحش وجود نداشته باشد - بله آدم دق میکند هر زبانی که "فحش مند!!!" است-دق ِدل ِمردمش بیشتر است - از تعداد ونوع فحش ِهرزبانی میشود از اوضاع مردمی که تویک ناحیه زندگی میکنند سر درآورد -رابطه بینشان را کشف کرد، زبان فارسی اگر هیچ نداشته باشد " فحش آبدار" زیاد دارد! ما که سر این ثروت عظیم نشسته‌ایم !!! چرا ولخرجی نکنیم؟؟؟ هان دوست عزیزم؟؟؟ شما را چه میشود؟ دیگر یک چس فحش را هم به ما نمیتوانی ببینی؟؟؟ بله ایما اینجوری هستیم می‌خوای بخوای نمی خوای نخوای!!! موجودی هستیم "فحش مند" وتا دلمان میخواهد فحش ریخت و پاش میکنیم !!! تا همه عبرت بگیرند!!!&lt;br /&gt;درهمین سوال وجواب کوتاه و لحن تمسخرآمیز و پرمطایبه وطنزتلخ و گزنده ی ویژه داستانسرای نامدارایران "صادق هدایت" حقیقتی بس گرانسنگ نهفته است که براساس آن میتوان باجمع آوری ومطالعه‌ی آکادمیک ِ" فحش " درزبان فارسی ، زمینه‌های تحقیقاتی ِِوسیعی درحوزه های جامعه شناسی، روانشناسی وحتی زبان شناسی به عمل آورد به شکلی که هریک میتوانند موضوع رساله‌ی دوره‌ی دکتری قراربگیرند.چنانچه این تحقیقات به عمل بیایند، ودر پژوهشگاه‌ها ازپرویزن خرد ِپژوهشگران عبورداده شوند، حداقل در حوزه‌ی روانشناسی، حاصل همان خواهد بود که در دیالوگ فوق از زبان ساده،روان، صمیمی، بی تکلف ودرعین حال غم انگیزوتاثیر گذارهدایت شنیده شده است.به همین دلیل است که به اعتقاد اینجانب درآینده‌ای که درراه است باید به همت جوانان برومند ایران شبیه به آنچه درکشورهای آزاد وپیشرفته وجوددارد بنیادی جهت شناسائی همه جانبه‌ی هدایت به وجود بیاید که درآن یک بررسی کامل وهمه جانبه ازکارهای هدایت ونقد هائی که برآثار واحوال وی نوشته‌اند توسط کارشناسان به عمل بیاید.اهمیت این مهم هنگامی افزایش میابد که بدانیم سودی که در گذر زمان انگلیس و آلمان به ترتیب ازشکسپیر وگوته یا بتهون و سایرکشورها ازقبل هنر ِهنرمندانشان کسب کرده و میکنند به هیچ وجه کم اثر تراز سودی نیست که از بابت نفت عاید ما میشود!!! &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115821152846475093?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115821152846475093/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115821152846475093&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115821152846475093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115821152846475093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post_115821152846475093.html' title='فحش – معیاری برای سنجش احوال'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115765898391674163</id><published>2006-09-07T12:12:00.000-07:00</published><updated>2006-09-07T12:56:24.330-07:00</updated><title type='text'>استهزا یا بذله گوئی؟؟؟</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;استهزا و بذ له گوئی دو زورق ِایستاده بر دریای  ِاظهارات  ِشگرف بشری هستندکه نخستین، سنگین وتیره وخشن ودومین زرین ورنگین و سبکبارودلپذیراست که همواره از سرچشمه های درخو ر توجه "هنرواخلاق" بارقه ای برآنهامیتابدواگرچه ازبندرگاه واحدی باد بان برمیکشند هریک روبه دیارخوددارند.استهزاازکارگاه ناخشنودی   به آب میزند وآوازی که از درونش برمی خیزد  سودای نقد نقص را در سرمیپروردولی علیرغم حقیقت ممکن خود-زبان سرد،خشن، تحقیرو انتقام و خود خواهی وتکبراست  که درجزیره ی مقصد خویش  در و پنجره به هرچه مدارا وسازش ودوستی است فرومیبندد.و اما  زورق    بذله گوئی نیز ازکارگاه ناخشنودی به آب میزند وبه انتقاد از" نقص" میپردازد ولی  زبانش زبان  خوش آهنگ وگرم همدردی  وعفو است که ازضعف ونقص وگناه درمیگذردودرجزیره ای پهلومگیردکه درو پنجره ی باغ سرسبزوپرگل دوستی اش هماره به روی همگان گشوده است*******************************************************&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115765898391674163?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115765898391674163/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115765898391674163&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115765898391674163'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115765898391674163'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post_07.html' title='استهزا یا بذله گوئی؟؟؟'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115739536920848384</id><published>2006-09-04T11:31:00.000-07:00</published><updated>2006-09-04T11:51:14.036-07:00</updated><title type='text'>ناخدای سرگردان *</title><content type='html'>&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/ship-The_Corisande-Canada.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/400/ship-The_Corisande-Canada.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;هنرمندان بزرگ کمی از واقعیت خویش واندکی ازآنچه میخواهند باشند و نیستند وکمی از آنچه وحشت دارند باشند- رویهم می‌ریزند تا شخصیتی راخلق کنند. به بیان دیگرهنرمندان پیوسته دروجود شخصیت‌هائی که خلق میکنند حضور دارند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در افسانه‌های مردمان ِسواحل ِسرزمین‌های دور، ناخدای جوانی براساس ِسرنوشتی محتوم محکومیت یافته که تا پایان ِعمر در کشتی خود به تنهائی در دریا سرگردان باشد. سرگردانی ناخدا هنگامی پایان میابد که در این ورطه‌ی سهمگین ِناامیدی زنی درکمال ِزیبائی براو ظاهرشود و حقیقتا ًعشق بزرگ، سوزان و بی بدیل ِخویش را به اوهدیه کند! ناخداهربار که درمبارزه با امواج سهمگین که هرآن ممکن است کشتی او را درهم شکسته و وی را راهی دیار نیستی کند فرصتی میابد به‌ گاه بیداری برعرشه می‌ایستد وچشم به افق‌های بیکران میدوزد تا شاید در دوردست‌ها ساحل امیدی را بیابد - ودرخواب به چشم بسته یک پری دریائی را می‌بیند که ازدل آب‌ها سر بر میآورد و به دربدری‌های اوپایان می‌دهد. روزی باد کشتی رابه ساحل ناشناخته‌ای می‌کشد و در آنجاست که ناخدا بطورتصادفی گوهر نایافتنی را باز میابد وبه زودی عشقی باشکوه ومتقابل بین آنها بوجود می‌آید و آن الهه‌ی نازچون ازسرگذشت ناخدا باخبرمیشود درمعبدی به اوسوگند وفاداری میخورد و ناخدا رنج وسرگردانی سالیان دراز را پایان یافته میابد.ازشوربختی، زن نامزدی دارد و ناخدا روزی پنهانی ناظربرخورد و گفتگوی آن دومیشود و به همه چیز پی می‌برد! ناخدا میداند که اگرمعشوقه‌اش سوگند وفاداریش را نسبت به اوبشکند به لعنت ابدی دچارمیشود و به همین خاطر برای نجات او به کشتی خویش برمیگردد جائی که مرگ درکمین او نشسته است.زن دراندوه ازدست دادن ناخدا از صخره‌ای رفیع خودرابه دریا افکنده وغرق می‌کند. چیزی نمی‌گذرد که امواج دریا کشتی ناخدا را درهم میشکند واونیز رهسپار دیار نیستی میشود. میگویند آن دوعاشق نیک سرشت تغییر شکل میابند وآمرزیده میشوند و سرانجام صبحگاهی که خورشید گرد زرین خویش به دریا می پاشد چون دو پیکر اثیری سر از امواج خروشان دریا برمی‌کشند و در سایه‌ی عشق خدائی خویش به رستگاری می‌رسند! &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;span style="color:#33cc00;"&gt;*این داستان درقرن نوزده به شکل وزبان آلمانی به صورت اپرائی توسط "واگنر" به روی صحنه رفته است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115739536920848384?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115739536920848384/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115739536920848384&amp;isPopup=true' title='10 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115739536920848384'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115739536920848384'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='ناخدای سرگردان *'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115703847573773046</id><published>2006-08-31T08:26:00.000-07:00</published><updated>2006-09-02T13:25:40.350-07:00</updated><title type='text'>صادق هدایت وموسیقی اصیل ایرانی - بخش دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در پاریس بودم-سالها پیش-هدایت نیز در پاریس بود-گاه گهی دیداری داشتیم یک بار چنین پیش آمد که در گذرگاهی دیدمش-نزدیک خانه ی من-گفتیم وشنفتیم وراهکی رفتیم-اگرچه من شوریده ورنجور و او افسرده-به خانه رسیدیم-همچنان ساکت بود-دیگر سخن رابازارنمانده بود-هردوبراین بودیم-صفحاتی چندازالحان ونغمه های فرنگ به خانه داشتم–ازهمه دست-گوناگون-خواستم آن صندوقچه ی کوکی پیش آورم شنیدن را-خواستم وبرخاستم-لیکن حرمت میهمان را-آنهم چنوعزیزمیهمانی-به مشورت پرسیدم که از فلان وفلان خوشترداری یاآن یک ودیگر؟ونام بردم تنی چند ازفحول ائمه شریفترین الحان فرنگ را-که همه رانیک میشناخت-به تمام وکمال-واشارتی کافی بود-دیدم که جواب نمیدهد-دیگران را نام بردم.بازجواب نداد-خاموش ماندم که او سخن گوید-نگفت-امابه پای خاست-ساغردردست-گریبان و زنارفرنگ گشوده-همچنان خاموش-سوی پستوی حجره رفت-که آشنابود-وبازآمد-سه تارمن دردستش-به من دادوبازگشت به جای خویش ونشست-بی آنکه سخن بگوید-به شگفت اندر شدم که به خبرمی شنیدم اوچنین سازهاوسرودهاخوش نداردوشادشدم که به عیان میدیدم که:نه چنان است ساغرکوک ترک داشت نواختن گرفتم-نخست کرشمه درآمد ملایم وبعدوبعد همچنان تا بیشترگوشه ها وفرازوفرودها-پنجه گرم شده بود-که ساز خوش بودوراه دلکش-جوان بودیم وشراب مارانیک دریافته بود-حالتی رفت که مپرس!!! وصادق رامیدیدم که سرمی جنباندوگفتی:به زمزمه-چیزی میخواند-چون چندی برآمد برخاست-ساغرمنش پرکرده به دستی وبه دیگردست "نقل"-پیش آمدوبه من داد-نوشیدم شادی اورا-ساغرتهی ازمن بستدوگفت:"افشاری"وبه جای خویش بازگشت ونشست-خاموش-ومنتظر-من-مقام-دیگرکردم_ودلیربراندم- گرمترو بهنجارتر-میرفتم ومیرفتم-همچنان دلیردرپیچ وخم راهی باریک بودم- به ظرافت وسوز-که ناگهان شنیدم:صیحه ئی ازصادق برآمدوگفت:"بس است-بس-بس!"گریستن گرفت-به زارزار-که دلی داشت نازکترازدل یتیمی دشنام شنیده-سازفروهشتم وسویش دویدم-دست فراپیش آوردکه:"به خویش گذارم"- گذاشتم- ولختی گذشت-بازبه باده خواری نشستیم وازاین دروآن درسخن گفتیم-امامن مترصدبودم تاسخن رابه جائی کشانم که ازآن حال که رفت-طرفی دریابم-گوئی به فراست دریافت-گفت:"همه آنچه توشنیده ای-از انکارمن-این عالم جادوئی را-خبر است وبیشتر خبرهادروغ امااگرمن گاهی چنان گفته ام-نه ازآن روبوده است که منکرژرفی-پاکی وشرف وعزت این الحانم-نه هرگز- من تاب این سحرندارم که چنگ درجگرم می اندازد وهمه ی دردواندوهان خفته بیدارمیکند-تاسرمنزل جنون میکشدم میکشدم- من تاب این راندارم!!!"پایان &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115703847573773046?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115703847573773046/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115703847573773046&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115703847573773046'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115703847573773046'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/08/blog-post_31.html' title='صادق هدایت وموسیقی اصیل ایرانی - بخش دوم'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115652334423145845</id><published>2006-08-25T09:23:00.000-07:00</published><updated>2006-08-26T14:47:55.490-07:00</updated><title type='text'>Isolation</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/M.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/M.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در جمع عوام الناس همیشه از هر رنج وضرر و زیانی بیشترین سهم نصیب با هوش ترین وشریف ترین آنها میشود&lt;/span&gt; .&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115652334423145845?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115652334423145845/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115652334423145845&amp;isPopup=true' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115652334423145845'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115652334423145845'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/08/isolation.html' title='Isolation'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115649780357832356</id><published>2006-08-25T01:41:00.000-07:00</published><updated>2006-08-26T14:43:23.023-07:00</updated><title type='text'>(صادق هدایت وموسیقی اصیل ایرانی  (بخش نخست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اگریکباره موسیقی اصیل ایرانی را به سنگ وچوب جفا نرانیم وبگوئیم چنین الحانی ایجاد افسردگی میکند وبدون تردید از این افسردگی بلایای جبران ناپذیری دامنگیرآدمی میگردد –لااقل با اندکی انصاف میتوان گفت :"پیوسته پیکر الهه ی هنرایرانی ازخنجر غمی جانکاه خونباربوده است. تا جائی که آثار مکتوب ما به دلایل فراوان جامعه شناسیک که به اهل خرد واندیشه پوشیده نیست علیرغم اینکه از بارقه ی نبوغی بی همتا برخوردار بوده است سراسر مشحون از ناله وگله وفریاد واندوه ونیشخند تمسخر ومطایبه وطنز تلخ است.که البته بازتاب این واقعیت در موسیقی ما نمود بیشتری دارد.شاید بیان واقعه ی اندوهبار زیر بتواند شاهدی بر این مدعا باشد.&lt;br /&gt;سالها پیش تقی تفضلی داستانی را از دیدار احمد عبادی با هدایت در پاریس برای اخوان ثالث تعریف میکند و"م امید" آن داستان را به نثری حیرت انگیز وتاثیرگذار مینویسد وژاله ی کاظمی بانوی خوش سخن رادیو ایران آن را در برنامه ی "گلچین هفته"با همراهی ساز شور انگیز احمد عبادی به اجرا درمی آورد. آن روزها نوار این برنامه وسپس دست نوشته ی آن دست به دست میشد.&lt;br /&gt;آن هنگام ما چون پرندگانی اسیر- در طلب آزادی عبوس وعبث سر به هر درودیواری میکوبیدیم. بنابراین عجیب نیست که در آن بی سروسامانی وآشفتگی آن واویلا بازارآنچه ازآن برنامه بصورت دست نوشته به من رسید در جریان طوفان حوادث از دست رفت. تا اینکه بعد ها آن برنامه را در کتاب "نابغه یا دیوانه" به صورت خلاصه یافتم وخوشحالم که هم اکنون آن را از روی همین کتاب بار دیگر میخوانم ومینویسم.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مهدی اخوان ثالث از زبان احمد عبادی می نویسد:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;......&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115649780357832356?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115649780357832356/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115649780357832356&amp;isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115649780357832356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115649780357832356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/08/blog-post_25.html' title='(صادق هدایت وموسیقی اصیل ایرانی  (بخش نخست'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115610679178022246</id><published>2006-08-20T13:16:00.000-07:00</published><updated>2006-08-21T15:26:01.786-07:00</updated><title type='text'>ژانوس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus.3.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/320/janus.1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; ژانوس بنا به افسانه های رومی- در غوغای هستی- ازآدمیان است. آهن ِتندیس ِروحش بنا به سرنوشتی محتوم- کور ومقدر- در کوره‌ی جهنم ِرنج های جانکاه -آب دیده- وبر پیکر ِبلند و سالخورده و استوارو مرد وار خود اززخم ِخنجرغم های پنهان زمانه نشانه ها دارد. ریش ِبلند وسپیدش به سینه وموی سرِحجیمش که کوره‌ی گداخته ای را میماند به کمر میرسد. گوئی سرانگشت ِروزگار با قلمی سحر آمیز وخطی قدیمی و فراموش شده داستان ِبلندی را به چین وچروک برآن سیمای مهربان نوشته است که خواندش برای همگان امکان پذیر نیست، ولی هر کس بدان بنگرد پنداری آشنای عزیز و گمشده‌ای از اعماق ِوجودش سر بر میکشد. یا گوئی سرنوشت خویش را که در خوابی عمیق در گذشته‌ای دور از زبان دخترک ِکولی ِکف بینی شنیده حالا به چشم میبیند. ژانوس با غم ِغربت وتنهائی وبی پناهی غم انگیز ِ بنیان کن و جان شکار ِآدمیان آشناست. ازین روست که پیوسته دروازه های قصرش به روی همگان باز است. بر این باور است که: "هر که بدین سرای درآید نانش دهید واز ایمانش مپرسید." وی همه چیز وهمه کس را ازکف داده و به سرزمین نیکان وصفا کیشان- به همت بلند خویش و نگاه رعیتی که با انگشت اشاره‌ی خردمندان همسو گشته- شاهی یافته وبساط عدل و آزادی گسترانیده و به زر بر لوحی نقره فام بر آستانه ی هر شهر برنگاشته: ساقی به جام عدل بده باده تا گدا غیرت نیاورد که جهان پربلاکند ژانوس غروبا هنگام در سکوت ِ فضائی که آرام آرام دل به سیاهی شب میدهد در جامه ای سپید به ایوان قصر بنشسته ودر اوج ملکوت ِملالی پر ابهام دستان ِِبلند ِاستخوانی، دور ِ دو زانو حلقه کرده و با نگاهی که از سرگردانی ذهن گرفتار ِ"چه باید کردش؟؟؟" حکایت دارد- چشم ِجان به تهی ِبس بی انتهائی دوخته که ژرفایش به با ورنابا وران نگنجد ودر طلب وسنجش بودگا ری خویش - دراسا رت ِِدام تقدیر ِکوری که خدایان به جبربرنهاده اند برسرراه ِآدمیان ِتنها و بی پناه– اسب تیز تک فکربه دشت های بیکران ِوهم وخیال تاخته!!!&lt;br /&gt;***************&lt;br /&gt;ناگهان نسیمی میوزد و توده ابری از آسمان فرومی آید و بوی خوشی در فضا میپیچد واز میان ابرخدا بانوئی رانده از درگاه ِ خدای خدایان خسته وژولیده وپریشان حال نمایان میشود. شاه پیربرمیخیزد به خوش آمد میهمان ناخوانده سر فرود آورده به کف زدنی وی را به ما هرویان قصرمیسپار. آنها وی را به حمام برده زیباترین لباسها را بر آن پیکر خدائی میپوشانند و سر تا پای آن الهه ی طناز را به خوش بوترین عطر ها معطر میکنند و وی را به سفره ی شاهی مینشانند ودر بستری از گلها میخوابانند و چون سحر از راه میرسد با شاه پیربه بزم مینشیند وبه مدد کرم شاه و ترانه و سازو شراب همه چیز را فراموش میکند. هیچکس تا به امروز نمیداند که وی چه مدت در قصر مانده یا بین او وشاه پیر چه گذشته است.آنچه پیداست روزی سروشی ازآسمان فرود می آید وبه آن خدا بانوی رانده از درگاه میگوید:."تومورد عفو قرا گرفته ومیتوانی به آسمان ها برگردی". الهه برخاسته بحرمت میهمان نوازی شاه را در آغوش میگیرد وبا لب های یا قوت فام خود سر و چشم اورا میبوسد وبا سروش راه آسمان در پیش میگیرد. ژانوس به آنها مینگرد تا سر انجام به صورت دو نقطه نورانی در دل آسمان ناپدید میشوند. اندکی بعد شاه در میابد که بر اثر بوسه‌ی آن الهه‌ی نازصاحب نیروی بینائی شگفت آوری شده که به مدد آن میتواند "گذشته وآینده " را ببیند! افسانه‌ی شگرف وی دهان به دهان میگردد ومردم وی را به مقام خدائی میرسانند! وپس از مرگش مجسمه‌ای از او را در ستایشگاهی میگذارند خدائی با دو چهره یکی در روشنائی تبسمی شیرین ودیگری در سایه‌ی تیره‌ی اندوهی تلخ و جانکاه نمایان !!! امروزه در اسطوره شناسی - ژانوس نماد "حدواسط" تبدیل جهانی به جهان دیگر-بربریت وتمدن- و خدای آغازها و پایان ها، درها و پنجره ها ودروازه‌های گشوده است. یک چهره رو به زیبائیها و چهره ی دیگرروبه زشتیها وپلیدیها دارد !!! به راستی هم اکنون ژانوس با کدام چهره به ما می نگرد؟؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115610679178022246?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115610679178022246/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115610679178022246&amp;isPopup=true' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115610679178022246'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115610679178022246'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/08/blog-post_20.html' title='ژانوس'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-32537739.post-115585300506302849</id><published>2006-08-17T15:13:00.000-07:00</published><updated>2006-08-17T15:16:45.063-07:00</updated><title type='text'>.....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.....&lt;br /&gt;چنانکه آن خطاط سه گون خط نبشتی:&lt;br /&gt;یکی او خواندی لاغیر- یکی هم او خواندی هم غیر- یکی نه او خواندی نه غیر او- آن منم که سخن گویم – آن گون که نه من دانم نه غیرمن...&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;از: مقالات شمس تبریزی &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/32537739-115585300506302849?l=neeloofarabi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/feeds/115585300506302849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=32537739&amp;postID=115585300506302849&amp;isPopup=true' title='7 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115585300506302849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/32537739/posts/default/115585300506302849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://neeloofarabi.blogspot.com/2006/08/blog-post_17.html' title='.....'/><author><name>Janus</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11421516518346663491</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='28' src='http://photos1.blogger.com/blogger/5700/3558/1600/janus-web.jpg'/></author><thr:total>7</thr:total></entry></feed>
