Sunday, May 13, 2007

رویا

شگفت انگیز نیست که من و تو بعد از آن همه سال قبل از اینکه من بمیرم و تو آواره بشوی یکبار دیگر ولی این بار در شاه نشین آن خانه ی ییلاقی با شیشه های رنگارنگی که دل میبرند پشت پرده ی نازک خوابی شیرین با او هم پیاله بشویم؟ او با همان دست تراشیده وانگشتان قلمی مثل گذشته طوری بُلبُله را در پنجه گرفت که نوجوانی دوشیزه ی عریانی را با شور وهیجان به آغوش میکشد. این صحنه برای من وتو به قدری آشنا بود که برای یک لحظه نگاهمان روی هم افتاد و لبخند زدیم. او پیاله ها را لبریز کرد. یادت هست وقتی آن مایع ِ گس وشیرین از گلوهایمان گذشت، بوی جوانیمان را از مُلک ری بود یا شیراز شاید هم نیشابور بود که شنیدیم؟ چه فرق میکند؟ مگر فرقی هم میکرد یا میکند که تکه آسمان بالای سرمان چه رنگ است وبه کجا تعلق دارد؟ آن روز ها هم زندگی بی معنا شده بود. در تکرار ِروزمرگی، زندگی ِدستمالی شده، کاروان مسخره ی نکبت بارش شب وروز ِزنجیر شده را از پس هم می آورد ومیبرد پایانی هم برایش نبود.به هر حال مثل آنوقت ها شراب بود اما چند ساله که چنین شیرین وگس مینمود؟ این را او باید میگفت که نگفت! لب ِ تر ِ سبیلها را مکیدیم وبا پشت دست پاک کردیم. هر کس که نوشیده باشد میفهمد. از نوک زبان تا کف پاهایمان را گرم وزنده کرد. خون در رگهامان جوشیدو جهید وفوران زد. قطاری ما را از سراسر دشتی مه آلود گذراند واز تونلی تاریک وناشناخته با سرعتی دم افزون برد و برد وبرد وزان پس دنیا را دیدیم که آرام آرام از چرخش دیوانه وارش باز ایستاد…..

2 Comments:

At 4:23 AM, Anonymous Anonymous said...

link shodid
http://top-secret.blogfa.com/

 
At 11:54 PM, Anonymous محسن said...

اگر میتوانستم از نو شروع کنم به دنبال رویاهایم میرفتم

 

Post a Comment

<< Home